معنی غت
8 بازدید
[ غُ / غَ ] (ص) احمق. ابله. (برهان قاطع) (فرهنگ اوبهی). جاهل و نادان. (برهان قاطع). گول. (آنندراج) (انجمن آرا): هست با فضل شیخ بواسحاق تیر گردون ز راه دانش غت. شمس فخری (از آنندراج) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ شعوری). || کسی که خود را کسی می داند و زود از جا درمیرود. (فرهنگ نظام).[ غَ ت ت ] (ع مص) رنجانیدن کسی را در کار. (منتهی الارب) (آنندراج): غته بالامر غتّاً. (منتهی الارب). || غت در آب؛ غوطه دادن کسی را در آب. (منتهی الارب) (آنندراج). کسی را سر به آب فروبردن. (تاج المصادر بیهقی). || غت در سخن؛ سرزنش کردن کسی را به سخن. (منتهی الارب) (آنندراج). || اندک اندک خوردن آب را بی جدا کردن کاسه از دهن. || اندوهمند کردن. || خبه کردن و مانده گردانیدن ستور را. (منتهی الارب) (آنندراج). یقال: غت الدّابة شوطاً او شوطین؛ ای اتعبها فی رکضها. (منتهی الارب). || در پی یکدیگر آوردن چیزی را. || خنده پنهان داشتن. (منتهی الارب) (آنندراج). پنهان کردن خنده. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «غت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غت» برای سرودن شعر