معنی غباری
6 بازدید
[ غُ ] (ص نسبی) منسوب به غبار. گردی. گردآلود. || مجازاً رنج و اندوه و ایذاء. (فرهنگ نفیسی). - خط غباری؛ خطی خفی در غایت نازکی و باریکی که به چشم عادی صعب توان خواندن : گر دست دهد خاک کف پای نگارم بر لوح بصر خط غباری بنگارم.حافظ. || (اِخ) تخلص بعض شاعران بوده است.[ غُ ] (اِخ) (طلح الـ ...) موضعی است در جبلین و متعلق به بنی سنبس. (معجم البلدان).[ غُ ] (اِخ) استرابادی. شاعری است و صاحب مجالس النفائس آرد: اکثر اوقات در سر کار استراباد و جوین میباشد و مردی فقیر است. این مطلع ازوست: شب که می افتم به پهلوی سگ آن دلفروز خواب در چشمم نمی آید ز شادی تا بروز. این مطلع نیز ازوست که میر ننوشته بود: دی چو پیش آمد به ره آن دلبر رعنا مرا من ز شرم او را ندیدم او ز استغنا مرا. و خط غبار خوب مینوشت و بدان مناسبت غباری تخلص میکرد و در موسیقی مهارت تمام داشت و در آخر عمر خود دیوانه شد و با وجود جنون درشد غزال نقشی بست و شهرت گرفت. این بیت میانه خانه بود: بی خبر بودم زدی سنگ جفا ناگه مرا از برای دیدن خود ساختی آگه مرا. (مجالس النفائس ص ۷۷). و رجوع به مجالس النفائس ص ۲۵۳ شود.[ غُ ] (اِخ) جیلانی. کماندار و غبارنویس است. ساز را هم بد میزند. این بیت ازوست: یارب که بود این که تغافل کنان گذشت کاین طرز آشنائی بیگانهٔ من است. (مجمع الخواص ص ۳۱۰).[ غُ ] (اِخ) محمد امین. وی از مردم هرات است طالب علم خوبی است. انشائش هم بد نیست و از هیئت نیز خیلی اطلاع دارد. این ابیات ازوست: چنان مکن که دگر ترک آه و ناله کنم چنان مکن که ترا با خدا حواله کنم رخی که گشته چو کاه از خمار محنت و درد ز نشئهٔ می وارستگی چو لاله کنم به نیم لحظه که دامان دیگری گیرم سزا به دامن رشک هزارساله کنم. * دل خوش به سرکوی جنون آمده بود در صبر و ثبات ذوفنون آمده بود این عقدهٔ رشک اگر نمی آمد پیش از عهدهٔ عاشقی برون آمده بود. (از مجمع الخواص ص ۲۶۳).[ غُ ] (اِخ) (القیم الـ ...) مصری. یکی از اعضای دولت ملک ناصر متوفی بسال ۷۶۲ هـ . ق. او راست: کتاب الدر فی القدح -و هو حمل زحل. چ حجر مصر ص ۸. (از معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۴۰۶).[ غُ ] (اِخ) یزدی. جوانی است خوش صحبت و خط غبار را خوب مینوشت. این مطلع از اوست: غبار خط شکرستان لعل یار گرفت فغان که چشمهٔ خورشید را غبار گرفت. (مجمع الخواص ص ۲۹۸).
کلمات همقافیه با «غباری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر