معنی غانم
6 بازدید
[ نِ ] (ع ص) نعت فاعلی از غَنْم و غُنْم و غَنَم. گیرندهٔ غنیمت. رسیده به غنیمت و با تنوین دنبال کلمهٔ سالم استعمال شود: سالماً غانماً. گویند: سفر را چگونه گذراندید، در جواب گویند: سالماً غانماً؛ یعنی تندرست و بهره گیرنده سفر را گذراندم و نیز گویند: امید است سفرتان سالماً غانماً به پایان آید.[ نِ ] (اِخ) نام مردی. (منتهی الارب).[ نِ ] (اِخ) نام یکی از رؤسای اکراد طایفهٔ برزیکانی. مؤلف تاریخ کُرد بنقل از کامل ابن اثیر آرد: در این سال حسنویه پسر حسین کرد برزیکانی در سرماج وفات یافت. او امیر طایفه ای از برزیکان بود که آنان را برزینی گویند و خالوهای او ونداد و غانم فرزندان احمد بودند و بر شعبه ای دیگر از آن طایفه ریاست داشتند موسوم به عیشانیه. رفته رفته بر نواحی دینور و نهاوند و همدان و صامغان دست یافتند و نفوذ آنان تا اطراف آذربایجان و حد شهرزور روان شد، پنجاه سال حکمرانی کردند. هر یک از این امراء را هزاران مرد سپاهی در فرمان بود. غانم در سال ۳۵۰ هـ . ق. بدرود حیات گفت و فرزندش ابوسالم دیسم در قلعهٔ قسنان به جای پدر نشست تا ابوالفتح بن العمید او را از آن جایگاه براند و دزهای قسنان و غانم آباد را بگرفت... (تاریخ کرد تألیف رشید یاسمی صص ۱۸۲-۱۸۳).[ نِ ] (اِخ) نخبة الدهر دمشقی آرد: فصل پنجم در ذکر اولاد حام بن نوح و ایشان عبارتند از قبط و نبط و بربر و سودان با بسیاری طوایف آنان، و سپس مؤلف در همین فصل نویسد: و از طوایف مسلمین غانم است. (نخبة الدهر ص ۲۶۶ و ۲۶۸).[ نِ ] (اِخ) دهی از دهستان گندزلو بخش مرکزی شهرستان شوشتر واقع در ۳۰ هزارگزی جنوب خاوری شوشتر و ۲ هزارگزی باختری شوسهٔ مسجدسلیمان به اهواز. دشت، گرمسیر مالاریائی. دارای ۱۵۰ تن سکنهٔ شیعه. آب آن از شعبهٔ گرگر و کارون. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت است. راه در تابستان اتومبیل رو است. ساکنین از طایفهٔ عرب مجاهد هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).[ نِ ] (اِخ) ابن ابی العلاء الاصبهانی. یکی از شعرای بزرگ اصفهان که به عربی شعر گفته است و در باب پنجم از جزء سوم یتیمة الدهر ثعالبی ترجمهٔ حالش آمده است. ثعالبی او را بسیار ستوده و از اینکه دیوانش بدست نیامده اظهار تأسف کرده است. چند بیت از اشعار او برای نمونه نقل میشود: اصبحت صباً دنفاً بین عناء و کمد اعوذ من شرالهوی بقل هواللََّه احد. فان قیل لی صبراً فلا صبر للذی غدا بید الایام تقتله صبرا و ان قیل لی عذراً فواللََّه ما اری لمن ملک الدنیا اذا لم یجد غدراً. (یتیمة الدهر جزء ۳ چ دمشق ص ۱۴۶ و ۱۴۷).[ نِ ] (اِخ) ابن حسین مکنی به ابوالغنائم موشیلی از اهالی موشیل که دهی است به آذربایجان و یا منسوب است به موشیلا که کتابی است ترسایان را و جدش نصرانی بود.[ نِ ] (اِخ) ابن حسین خصیب. یکی از متأخران هم عصر صاحب کتاب محاسن اصفهان که در ذیل ذکر هشتم این کتاب نام او را در عداد بزرگان اصفهان آورده است. (ترجمهٔ محاسن اصفهان چ مرحوم عباس اقبال ص ۱۲۳).[ نِ ] (اِخ) ابن رحمة. یکی از عمال الراضی باللََّه، (اخبار الراضی باللََّه، الاوراق ص ۱۴۲).[ نِ ] (اِخ) ابن سعد. مؤلف نفحات الانس آرد: غانم بن سعد رحمه اللََّه از بغداد بود و با ابومحمد حریری صحبت داشته بود و در ورع و مجاهده کامل بود. وی را پس از وفات به خواب دیدند گفتند حق تعالی با تو چه کرد گفت؟ بر من رحمت کرد و به بهشت درآورد. (نفحات الانس چ هند ص ۹۱).[ نِ ] (اِخ) ابن عمربن محمدبن احمدبن مسلم. محدث است. (ذکر اخبار اصبهان ص ۱۵۰).[ نِ ] (اِخ) ابن محمد بغدادی حنفی متوفی در حدود (۱۰۳۰ هـ . ق.) او راست: کتاب حصن الاسلام در اصول و فروع دین. (کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۲ ص ۴۳۹).[ نِ ] (اِخ) ابن محمد بغدادی، مکنی به ابومحمد. او راست: کتاب مجمع الضمانات و کتاب ملجاً القضات عند تعارض البینات. (معجم المطبوعات ستون ۳۸۵ و ۵۱۵).[ نِ ] (اِخ) ابن محمد برجی صاحب ابونعیم اصفهانی. از مردم برج، قریه ای به اصفهان.[ نِ ] (اِخ) ابن ولید مالقی مخزومی مکنی به ابومحمد. ابن خاقان گفته است: او مردی دانا و هوشیار و فقیه و مدرس و استاد و نیکوخط و امام اهل اندلس است و در ادب مقامی ارجمند و اشعاری بلند دارد و از آن جمله است: صَیِّرْ فؤادَک للمحبوب منزلة سم الخیاط مجال للمحبین و لا تسامح بغیضاً فی معاشرة فقلما تسع الدنیا بغیضین. ثلاثة یجهل مقدارها الامن و الصحة و القوت فلا تشق بالمال من غیرها لو أنه درّ و یاقوت. (از معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۶ ص ۱۱۲). و رجوع به اعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۵۸ شود.[ نِ ] (اِخ) (خلیل...) خلیل بن ابراهیم بن غانم، محقق و متتبعی سوری و مسیحی و از نویسندگان عرب به زبانهای خارجی است. وی در بیروت متولد شده و در لبنان به کسب علم پرداخته است. عهده دار مشاغل و مناصبی چند بوده و سپس به اسعدپاشا والی سوریه که پس از چندی به مقام صدارت عظمای دولت عثمانی رسیده پیوسته است و همین اسعدپاشا او را نخست بسمت مترجم وزارت خارجه و پس از مدتی بسمت مترجم صدارت عظمی معین کرده است (۱۲۹۲ هـ . ق.). او در سال ۱۲۹۴ از سوریه به نمایندگی مجلس نواب عثمانی انتخاب شده است. پس از آن مورد خشم حکومت عثمانی قرار گرفته از بیم به پاریس فرار کرد و در آن جا روزنامه ای عربی بنام البصیر نشر داد ولی مدت نشر آن طولانی نبود و از آن پس به بازرگانی پرداخت و در ضمن مقالاتی برای جراید ترکی، عربی، فرانسوی، انگلیسی می نوشت. تألیفات او بشرح ذیل است: ۱- کتابی بنام اقتصاد سیاسی به زبان عربی. ۲- رساله ای که در آن گمان و نظر کسانی را که تصور می کردند مسیحیان بلاد عثمانی از بیگانگان حمایت می کنند رد و بر آنان اعتراض کرده است. ۳- کتابی در تاریخ پادشاهان آل عثمان که به زبان فرانسه و در دو جلد است. ۴- کتابی به عربی که نام آن را زندگی مسیح گذاشته است. او پس از چندی که در پاریس گذراند به سویس رفت و در آنجا روزنامه ای بنام «کرواسان» تأسیس کرد و در آن روزنامه بر رفتار و کردار سلطان عبدالحمید و پیروان او بسیار خرده گرفت و بعد آن را تعطیل کرد و در فرانسه به حال غربت وفات یافت (۱۹۰۳ هـ . ق.). او مردی ادیب در زبان ترکی و زبان فرانسه بود و به زبان فرانسه شعر می گفت و نسبت به وطن خود و مصالح آن بسیار غیرت می ورزید و در وطن پرستی تعصب شدید داشت و با هر اندیشهٔ بیگانه و بیگانه پرستی سخت مخالف و معارض بود. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۹۵). و رجوع به معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۴۰۵ شود.[ نِ ] (اِخ) عبدالرحیم، مکنی به ابوبکر. یکی از متأخران هم عصر صاحب کتاب محاسن اصفهان که در ذیل ذکر هشتم این کتاب نام او در عداد بزرگان اصفهان یاد شده است. (ترجمهٔ محاسن اصفهان چ اقبال ص ۱۲۳).[ نِ ] (اِخ) (محمد...) وی از افاضل عصر خویش و دیوان شعرش همه جا شهرت داشته است و او جد غانمی محدث است. (انساب سمعانی ورق ۴۰۶).[ نِ ] (اِخ) محمد عبدالواحد. یکی از متأخران هم عصر صاحب کتاب محاسن اصفهان که در ذیل ذکر هشتم این کتاب نام او در عداد بزرگان اصفهان یاد شده است. (ترجمهٔ محاسن اصفهان چ اقبال ص ۱۲۳).[ نِ ] (اِخ) حصاری است در کوههای قرب نهاوند.
کلمات همقافیه با «غانم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نم» برای سرودن شعر