معنی غازی

معنی غازی

8 بازدید
(ص، اِ) زن فاحشه. (از برهان). || چرب رودهٔ پرمصالح. (برهان). چرغند. || لقمهٔ بزرگ . پیتهٔ درشت دبلة. (منتهی الارب). || معرکه گیر. (از برهان). ریسمان باز. (برهان) (جهانگیری). رسن باز: بر زلف شبان غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد. مولوی (از جهانگیری). سالک به سیر شو نه بصورت که عنکبوت غازی نگردد ارچه براید به ریسمان. مجیرالدین بیلقانی (از جهانگیری). چوغازی به خود در نبندند پای که محکم رود پای چوبین ز جای. سعدی (از آنندراج). سخرهٔ عقلم چو صوفی در کنشت شهرهٔ شهرم چو غازی در رسن.سعدی. و برای آنکه از غازی به معنی غزاکننده ممیز گردد او را گدا غازی نیز گویند. (آنندراج). و مؤلف آنندراج نوشته: «غازی، ریسمان باز که گاهی بر اسب چوبین سوار شود». و این بیت بسحاق اطعمه را شاهد آورده است : از شوق غازی اسب آن کس که کشته گردد دین لوت خواران باشد شهید غازی. و خود او در ذیل «غازی اسب» آن را قسمی از مأکولات اهل توران معنی کرده است، و همین معنی مناسب این بیت مینماید. (رجوع به غازی اسپ شود). و گویا معنی «ریسمان باز، که گاهی بر اسب چوبین سوار شود». را از همین بیت استنباط کرده اند. (!).
(ع ص) نعت فاعلی از غزو. مرد پیکار و با دشمن دین کارزارکننده. ج، غُزّی ََ، غُزّی، غزاة، غزّاء و منه قوله تعالی: {/Bأَوْ کََانُوا غُزًّی لَوْ کََانُوا عِنْدَنََا۱۶-۲۱۳:۱۵۶/}. (منتهی الارب). آنکه به جهت ثواب با اعدای دین حرب کند. (برهان). تاراج کننده. (دهار). مجاهد. (مهذب الاسماء): فکندم کلاه گلین از سرش چنان کز سر غازیی مغفری.منوچهری. آن کو به هندوان شد یعنی که غازیم از بهر بردگان نه ز بهر غزا شده ست. ناصرخسرو. همه احوال دنیائی چنان ماهی است در دریا به دریا در ترا مسکن نباشد ماهی ای غازی. ناصرخسرو. تو کبک کوه و روز و شب عقابان تو اهل روم و گشت دهر غازی. ناصرخسرو. چون گوهر عقد مدیح بندی بر بازوی دولت امیر غازی.مسعودسعد. و آنگاه بکردار کف خسرو غازی بی باک بباریم به کهسار و به گلزار. مسعودسعد. غازی مصطفی رکاب آنکه عنان زنان رود با قدم براق او فرق سپهر چنبری.خاقانی. دیدی که تیر غازی مویی چگونه برد ای تو میان جانم زان زارتر بریده.خاقانی. به تو و زلف کافرت ماند ترک غازی که چنبر اندازد.خاقانی. چون شه پیل تن کشد تیغ برای معرکه غازی هند را نهد پیل بجای معرکه.خاقانی. در آن جزوی که ماند از عشقبازی سخن راندم نیت بر مرد غازی.نظامی. خسرو غازی آهنگ خراسان دارد زده از غزنین تا جیحون تاج و خرگاه. بهرامی غزنوی. به خطا گفتم خطا کو غازی شمشیرزن تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی. عطار. آن مساس طفل چِبْوَد؟ بازیی با جماع رستمی و غازیی.مولوی (مثنوی). تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه زن. مولوی (مثنوی). و گر هلاک منت درخور است باکی نیست قتیل عشق شهید است و قاتلش غازی. سعدی. نمیداند که آهنگ حجازی فروماند ز بانگ طبل غازی. سعدی (صاحبیه). نادان چون طبل غازی بلندآواز و میان تهی. (گلستان). از آن غازی بی هنر خون بریز که در حمله کند است و در لقمه تیز. امیرخسرو. نفس کافر ترا از او ببرید هر که او نفس کشت، غازی بود.اوحدی. غازی چو تویی، رواست کافر بودن. اوحدالدین کرمانی. || کلمهٔ غازی گاه در فارسی با کلمات دیگر ترکیب شود مانند غازی پیشه : چاچ، ناحیتی است بزرگ و آبادان و مردمانی غازی پیشه و جنگ گر. (حدود العالم). و مردمان بخارا تیرانداز و غازی پیشه اند. (حدود العالم). و مردمان وی [ خوارزم ] مردمانی غازی پیشه و جنگی اند. (حدود العالم). و این [ ماوراءالنهر ] ناحیتی است عظیم آبادان... و مردمانی اند جنگی و غازی پیشه و تیرانداز. (حدود العالم). عادل عادل تبار و غازی غازی نسب مرکز مرکزثبات و خسرو خسرونشان. سیدحسن غزنوی. || در تاریخ بیهقی گاهی کلمهٔ غازی را با سپاهسالار توأم می کند و گاهی با حاجب و از تعبیرات مختلف چنین مستفاد میشود که کلمهٔ غازی مانند لقبی بوده است که هم بر فرماندهان بزرگ سپاه اطلاق میشده است و آنان را غازی سپاه سالار یا سپاه سالار غازی می گفته اند و هم بر فرماندهان سپاهی و لشکریانی که نگاهبان پادشاه بوده اند اطلاق می کرده اند و آنان را حاجب غازی یا غازی حاجب می گفته اند. رجوع به تاریخ بیهقی چ غنی فیاض ص ۲۷، ۳۴، ۳۶ -۳۹، ۴۶، ۵۱، ۵۳، ۵۵، ۵۸، ۵۹، ۶۱ -۶۴، ۶۸، ۶۹، ۸۲، ۹۰، ۱۲۹، ۱۳۱، ۱۳۷، ۱۳۸، ۱۴۰، ۱۴۲، ۱۴۳، ۱۶۳، ۲۱۸ -۲۲۹، ۲۳۰ -۲۳۸، ۳۱۹، ۳۳۲، ۳۳۷، ۴۲۴، ۴۳۲، ۴۵۱، ۴۵۹، ۵۳۸، ۵۷۰، ۵۸۲ شود. || هر پادشاه جنگجو را غازی گویند. و گاهی بعضی از پادشاهان بعد از عنوان شاه این کلمه را روی سکه ها افزوده اند. (النقود العربیة ص ۱۳۴). رجوع به مادهٔ بعد شود. || اغلب امرای رستمدار مازندران شاه غازی لقب داشته اند. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۳۳۱ و رجوع به غازی (شاه) شود:
(اِخ) لقب یمین الدوله سلطان محمود غزنوی: در محرم سنهٔ اثنی و تسعین و ثلثمائة (۳۹۲ هـ . ق.) به جنگ جیتال (چیپال) هیتال رفت و او را اسیر کرد و امان داد و خراج بستد اما چون عادت هندوان چنان بود که پادشاهی که ده نوبت در دست مسلمانان اسیر شود، دیگر پادشاهی را نشاید و گناهش جز به آتش پاک نشود، جیتال (جیپال) پادشاهی به پسر داد و خود را بسوخت. یمین الدوله در این جنگ غازی لقب یافت... (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۳۹۶): ذکر شه محمود غازی گفته است. مولوی. و برکات و مثوبات آن شهنشاه غازی محمود و دیگر ملوک این خاندان مدخر می شود. (کلیله و دمنه).
(اِخ) یکی از امرای ایوبیین در حلب. (النقود العربیة ص ۱۲۸).
(اِخ) (شاه) رجوع به شمس الدین محمد سور... شود.
(اِخ) (شاه) عنوان رستم بن علاءالدوله علی بن رستم از امرای مازندران است. مؤلف حبیب السیر گوید: و چون عمرش (عمر علاءالدوله) از شصت تجاوز نمود به علت نقرس مبتلی گشته زمام امور سلطنت را به پسر خود شاه غازی رستم سپرد و خود در گوشه ای نشسته روی به محراب طاعت و عبادت آورد. شاه غازی رستم بن علاءالدوله علی بن رستم چون تاج ایالت بر سر نهاد ابواب عدل و انصاف بر روی رعایا گشاد و او پادشاهی بود در غایت شجاعت و مردانگی و نهایت سخاوت و فرزانگی و مدت بیست و چهار سال به دولت و اقبال بسر برد و چون سن شریفش به شصت رسید فی سنهٔ ثمان و خمسین و خمس مائه (۵۵۸ هـ . ق.) متوجهٔ ریاض عقبی گردید. این دو بیت از مرثیه ای که جهت او گفته بودند در تاریخ طبرستان مسطور بود، ثبت افتاد: دیو سپید سر ز دماوند کن برون کاندر زمانه رستم مازندران نماند گو پرده دار پرده فروهل که بار نیست برتخت رستم بن علی شهریار نیست. (حبیب السیر چ خیام طهران ج ۲ ص ۴۲۰).
(اِخ) لقب مصطفی کمال پاشا نخستین رئیس جمهور ترکیه معروف به آتاتورک. رجوع به کمال پاشا شود.
(اِخ) رجوع به نجم الدین الغازی السعید شود.
(اِخ) رجوع به نجم الدین غازی المنصور شود.
(اِخ) (مظفر...) از امرای ایوبی الجزیرة از سال ۱۲۳۰ تا سال ۱۲۴۵ هـ . ق. (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۶۸).
(اِخ) الحلاوی ابومحمدبن ابی الفضل بن عبدالوهاب الدمشقی (عن حنبل و ابن طبرزد). وی مدتی دراز بزیست و در مصر در اسناد عالی ترین رتبت را داشت و در قاهره به صفر سال ۶۹۰ در ۹۵ سالگی درگذشت. (حسن المحاضرة ص ۱۷۶).
(اِخ) ابن احمد الکاتب شهاب الدین بن الواسطی. در سال ششصد و سی و اندی از هجرت در حلب متولد شده و در همان شهر در آغاز به خدمت دیوان استیفا گماشته شده و پس از آن لشکرنویس و سپس در قاهره چون خطی نیکو داشته متصدی نوشتن نامه ها بوده است. و در روزگار منصوری در قاهره به سمت ریاست ندما و مصاحبین سلطان ارتقا یافته و پس از چندی بسبب سوء رفتار از این کار برکنار شده و سمت ریاست دیوانهای حلب و بعد از چندی دمشق به وی محول گردیده است و پس از این در مصر مقام نظارت بر دولت که سمتی بوده است یافته ولی پس از آنکه تاج بن سعیدالدوله به مقام مشیر دولت که آنهم سمتی مهمتر بوده است رسید به سبب کینه ای که از او در دل داشت بر او سخت گرفت و او را از مصر به حلب فرستاد. غازی بن احمد مردی ادیب، فاضل، نکته دان، نیکوخط، زبان آور، دلیر و تندذهن بود و زبان ترکی را می دانست و در آخر ایام خویش کور شد و بسال ۷۱۲ هـ . ق. در سنی نزدیک به هشتاد در حلب وفات یافت. ابن حبیب (یکی از شعرای زمان) در وفات او این دو بیت نظم کرد: ان الزمان الذی قد کان یجمعنی بکم و ینشی مسراتی و افراحی هوالذی صار ینشی بعد بعدکم حزنی و یجعل دمعی مزج اقدامی. (از الدررالکامنة چ حیدرآباد هند ج ۳ صص ۲۱۴- ۲۱۵).
(اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به ملک السعید شود.
(اِخ) ابن احمد. فرزند ابومنصور سامانی و از شاگردان شیخ طوسی است، مردی فاضل و زاهد و پرهیزگار بوده و در کوفه وفات یافته است. او راست: کتاب بیان. (الذریعة ج ۳ ص ۱۷۱).
(اِخ) ابن ارتق. از امرای ایوبی در دیاربکر در قرن سیزدهم هجری. (النقود العربیة ص ۱۲۸). و رجوع به نجم الدین شود.
(اِخ) ابن داودبن عیسی بن ابی بکر محمدبن ایوب بن شاذی بن هارون المظفربن الناصربن المعظم بن العادل الایوبی. در جمادی الاولی سال ۶۳۹ هـ . ق. در قلعهٔ کرک متولد شد و در شهر قاهره نشو و نما یافت. مردی بزرگ مرتبه، محترم و دارای فضیلت و فروتنی بود. از خطیب مردا و صدر بکری در فراگرفتن حدیث استفاده کرد و به مقام محدثی رسید و در رجب سال ۷۱۲ هـ . ق. وفات یافت. (از الدررالکامنة چ حیدرآباد هند ج ۳ ص ۲۱۵).
(اِخ) ابن صلاح الدین یوسف. رجوع به ظاهر غازی غیاث الدین بن سلطان صلاح الدین یوسف بن ایوب شود. (اعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۵۶).
(اِخ) ابن صلاح الدین مکنی به ابومنصور و کنیت دیگر او ابوالفتح است. شرح حال او ذیل کلمهٔ «ابوالفتح غازی...» آمده است.
(اِخ) ابن عبدالرحمان بن ابی محمد کاتب دمشقی ملقب به شهاب الدین. وی در سال ۶۳۰ هـ . ق. تولد یافت و از احمدبن عبدالدائم حدیث شنید و به مقام محدثی رسید. در فراگرفتن خط بسیار زحمت کشید و دارای خطی بسیار نیکو شد و مدعی بود که احدی در حسن خط به پایهٔ او نرسیده است و قریب ۵۰ سال مشغول نوشتن برای مردم بود و عده ای از کسانی که خط نیکو داشتند نزد او خط آموخته بودند ولی در شناختن خط از نوشتن آن ماهرتر و از گفتارش سفاهت نمودار بود. در شوال سال ۷۰۹ هـ . ق. در سن هشتادسالگی وفات یافت. (از الدررالکامنة چ حیدرآباد هند ج ۳ ص ۲۱۶).
(اِخ) ابن ظاهر. ملقب به غیاث الدین از ایوبیان حلب که از سال ۱۱۸۶ تا ۱۲۱۶ هـ . ق. فرمانروایی کرده است. (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۶۸).
(اِخ) ابن عبداللََّه. یکی از جنگجویان و مجاهدین اسلام که در زمان عمربن عبدالعزیز برای چنگ با دشمنان اسلام به فارس آمده و در آن جا شهید و در شهر شیراز در باغچه ای که معروف است به سه شنبه و به باغ میدان متصل است دفن شده است. (از شدالازار چ وزارت فرهنگ ص ۲۷۱).
(اِخ) ابن عثمان. ادیبی شافعی مذهب و دمشقی، خط نیکو می نوشته و بر نظم شعر قدرت داشته و بسیار تلاوت قرآن میکرده و گشاده روی بوده است و در جمادی الاولی سال ۷۵۵ هـ . ق. وفات یافته است. (الدررالکامنة چ حیدرآباد هند ج ۳ ص ۲۱۶).
(اِخ) ابن عمادالدین زنگی. یکی از اتابکان موصل و شام ملقب به سیف الدین که بعد از کشته شدن پدرش عمادالدین زنگی بن آقسنقر فرمانروای موصل گردید. مؤلف حبیب السیر گوید: سیف الدین الغازی بن عمادالدین زنگی بعد از شهادت پدر در موصل بر سریر ایالت نشسته حکومت حلب و حمص و حماة را به برادر خود نورالدین محمود بازگذاشت و سیف الدین غازی به خیر و صلاح بغایت راغب بود و با علما و فضلا طریق اختلاط مسلوک داشته جهت آن طایفه در موصل مدرسه ای که معروف است به عتیقه بنا فرمود و در ماه ربیع الاول سنهٔ ثلث و اربعین و خمس مائة (۵۴۳ هـ . ق.) از فرنگ ده هزار سوار و شصت هزار پیاده به دمشق آمده شهر را مرکزوار در میان گرفتند و آغاز محاصره و محاربه کردند و از دمشق صدوسی هزار پیاده تیغ جهاد آخته از شهر بیرون آمدند. در روز اول قرب دویست کس شربت شهادت چشیدند و در روز دوم دمشقیان جمعی کثیر از کفار به قتل رسانیدند و از ایشان نیز طایفه ای کشته شدند و هم چنین هر روز میان اصحاب هدایت و ارباب غوایت نایرهٔ قتال اشتعال داشت تا روز پنجم این خبر شیوع یافت که سیف الدین غازی و نورالدین محمود با بیست هزار کس از جنود ظفرورود جهت حمایت اسلام آمده اند، لاجرم اقدام ثبات کفار فرنگ تزلزل یافت و در آن روز دمشقیان به هیئت اجتماعی متوجه دفع نصاری شده عورت ایشان سرهای خویش برهنه کردند و به تضرع و زاری از حضرت باری طلب نصرت نمودند و اطفال به گریه و افغان درآمدند و صلحای مسلمانان به زبان خضوع و خشوع دفع اعداء دین مسئلت فرمودند و در آن وقت قسیسی که معتمد فرنگیان بود صلیبی در دست گرفته بر حماری سوار شده به میان هر دو صف رفته قوم خود را بر جنگ تحریض کرد و گفت مسیح مرا وعده فرمودند که دمشق مفتوح خواهد شد و مسلمانان بر او حمله برده به قتلش رسانیدند و حمار او را نیز کشتند و سایر کلاب فرنگ را به زخم تیر و سنگ منهزم گردانیدند و بسیاری از آن قوم را به تیغ بیدریغ بگذرانیدند. وفات سیف الدین غازی در سنهٔ اربع و اربعین (۵۴۴ هـ . ق.) روی نمود و برادرش قطب الدین مودود قایم مقامش بود. (حبیب السیر چ خیام تهران ج ۲ صص ۵۵۲-۵۵۱). و رجوع به غازی اول شود.
(اِخ) ابن قَرااَرسَلان یک تن از سلسلهٔ امرایی که در ماردین فرمانروایی داشته اند. آغاز حکومت این سلسله بر ماردین بعد از سال ۴۹۰ و پایان آن در سال ۸۰۹ هـ . ق. بوده است. (الدرر الکامنة چ حیدرآباد هند ج ۳ ص ۲۱۶ و ۲۱۷).
(اِخ) ابن قطب الدین ملقب به سیف الدین از اتابکان موصل. مؤلف حبیب السیر آرد: سیف الدین غازی بعد از فوت پدر در موصل بر مسند سرافرازی نشست و این خبر بنورالدین محمود (عمّ وی) رسیده کمر سعی و اجتهاد به قصد فتح موصل بر میان بست و از دمشق بدان جانب نهضت نمود و در ماه محرم الحرام سنهٔ ست و ستین و خمسمائة (۵۶۶ هـ . ق.) رحبه و نصیبین را در تحت تصرف آورد و در ربیع الاخر سنهٔ مذکوره بخارا را فتح کرد و بعد از آن میان او و سیف الدین غازی رسل و رسایل آمد و شد نمود و مهم بر صلح قرار گرفت و نورالدین به موصل شتافته دختر خود را به سیف الدین داد و حکومت سنجار را به برادرش عمادالدین زنگی مسلم داشت و علم مراجعت به صوب دمشق برافراشت و بعد از فوت نورالدین چون صلاح الدین به شام شتافته دمشق را بگرفت و به محاصرهٔ حلب مشغول شد، سیف الدین برادر خود عزالدین مسعود را با جنود نامعدود به حمایت ملک صالح نامزد فرمود و میان عزالدین و صلاح الدین در حدود حماة مقاتله روی نمود و شکست بجانب عزالدین افتاد آنگاه سیف الدین به نفس خود متوجه دفع صلاح الدین گشت و به رمل سلطان که منزلی است میان حلب و حماة بین الجانبین مقاتله واقع شد و مظفرالدین بن زین الدین که در میمنهٔ سیف الدین بود میسرهٔ صلاح الدین را منهزم گردانید. آنگاه صلاح الدین به نفس خود بر سیف الدین حمله کرد و او را از پیش برداشت و صلاح الدین غنیمت بسیار گرفته روی بصوب مصر نهاد و سیف الدین به موصل رفته در سنهٔ ستة و سبعین و خمسمائة (۵۷۶ هـ . ق.) رخت بقا به باد فنا داد. (حبیب السیر چ خیام تهران ج ۲ ص ۵۵۴ و ۵۵۵).
(اِخ) ابن قَیس. از مشاهیر محدثین و از اصحاب مالک است که در ایام خلافت مأمون خلیفهٔ عباسی میزیسته و هم در ایام خلافت او وفات یافته است. (تاریخ الخلفاء چ دمشق ص ۲۲۱). الغازی ابن قیس الاندلسی (۱۹۹ هـ . ق. / ۸۱۴ م.) فقیه من النحاة کان مؤدبا بقرطبة و رحل الی المشرق و حضر تألیف مالک موطأه و هو اول من ادخله الاندلس و کان عبدالرحمن بن معاویة الخلیفة فی الاندلس یجله یعظمه و یأتیه فی منزله و عرض علیه القضاء فابی. (اعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۵۶).
(اِخ) ابن گُمُشتَکین. از امرای سلسلهٔ دانشمندی که در ولایت کاپادوکیا حکمرانی میکردند و در جنگهای صلیبی دخالتهای مهم داشتند و به دست سلاجقهٔ روم منقرض شدند. حکومت آنان از سال ۱۱۰۵ تا ۱۱۳۵ هـ . ق. بوده است. (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۱۳۹).
(اِخ) (ابوالـ ...) (اِخ) نام سه تن از خانان خیوه که از سال ۹۲۱ تا ۱۲۸۹ هـ . ق. در خیوه حکومت داشته اند. (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۲۵۰).
(اِخ) (ابوالـ ...) آخرین تن از امرای جانی یا امرای هشترخانی که از سال ۱۷۵۸ تا ۱۷۸۵ م. در ولایات زیر جیحون فرمانروا بوده است. امرای درانی افغانستان ولایات متصرفی این سلسله را گرفتند و دورهٔ حکومت ایشان در زمان همین ابوالغازی و به سال ۱۷۸۵ به دست امرای منگیت پایان یافت. (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۲۴۵ و ۲۴۶).

کلمات هم‌قافیه با «غازی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید