معنی غادر
7 بازدید
[ دِ ] (ع ص) نعت فاعلی از غدر. بی وفا. غدار. مرد بی وفا. (منتهی الارب). غِدّیر. (تاج العروس). غُدَر. و یقال فی شتم الرجل یا غُدَر؛ ای یا غادر. (اقرب الموارد). غُدور. (تاج العروس). یا مَغدَر و یا مَغدِر و یا ابن مَغدَر؛ ای یا غادر. و هو مما یختص بالنداء شتماً للرجل. (اقرب الموارد): و باز نمودند که امیر غادری فراکرد تا برادر ترا از بام بینداخت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۰). ندانست که غادر را در ششدرهٔ غدر راه خلاص بسته است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰۵). هر خسیسی رئیسی و هر غادری قادری. (جهانگشای جوینی). || (اِ) نشان. || بقیه. و به غادر من مرض و غابر؛ ای بقیة. (تاج العروس). ج، غادرون. غُدّار. غَدَرَة. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «غادر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر