معنی عکسافکندن
4 بازدید
[ عَ اَ کَ دَ ] (مص مرکب) پرتو افکندن : چو گلبن از بر آتش نهاده عکس افکند به شاخ او بر دراج شد ابستاخوان. خسروانی. تابوت او چه عکس فکندست بر شما کز اشک رخ چو تختهٔ او غرق زیورید. خاقانی.
کلمات همقافیه با «عکسافکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر