معنی عکة
5 بازدید
[ عَ کْ کَ ] (ع ص، اِ) لیلة عکة؛ شب سخت گرم که تر باشد و باد نوزد در آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || أرض عکة؛ به نعت و اضافه، زمین گرم. (از منتهی الارب). عُکّة. (اقرب الموارد). و رجوع به عُکّة شود. || (اِ) سردی تب. || ریگ تودهٔ گرم از تاب آفتاب. || تیزی و سختی گرما بی باد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عکّة [ عُ / عِ ]. ج، عِکاک. (اقرب الموارد).[ عَ کْ کَ ] (اِخ) نام شهری است، و در حدیث آمده است : «طوبی من رأی عکة». (از منتهی الارب). شهری است از شام بر کران دریای روم و اندر وی مسلمانانند. شهری است با نعمت بسیار و کشت و بزر بسیار و خواسته های بسیار. (حدود العالم). عکه از اقلیم سیم و توابع شام است، شاپور ذوالاکتاف ساخت، و در ملک عکه به ولایت شام چشمه ای است آن را عین البقر خوانند. (نزهةالقلوب ج ۳ ص ۲۵۱ و ۲۸۹). و رجوع به عین البقر شود. عکه شهری است بر ساحل بحر شام از عمل اردن و آن در روزگار ما از آبادترین و نیکوترین شهرهای ساحل است. طول آن ۶۶ درجه و عرضش ۳۱ درجه است و در اقلیم چهارم قرار دارد. این شهر بسال پانزدهم هجری بوسیلهٔ مسلمانان و به دست عمروبن العاص و معاویةبن سفیان فتح شد، و هشام بن عبدالملک آن را تجدید بنا کرد. و بسال ۴۹۷ هـ .ق. به دست فرنگی ها افتاد و در سال ۵۸۳ هـ .ق. صلاح الدین ایوبی آن را از فرنگی ها بازستاند و دیگر بار در سال ۵۸۷ فرنگی ها آن را فتح کردند و تاکنون در دست آنان است. (از معجم البلدان): نبیذ پیش من آمد به شاطی برکه بخنده گفتم طوبی لمن یری عکه.منوچهری. و چون ما از آنجا [ شهر صور ] هفت فرسنگ برفتیم به شهرستان عکه رسیدیم و آن را مدینة عکا نویسند، شهر بر بلندی نهاده است، زمین کج و باقی هموار. و در همه ساحل که بلندی نباشد شهر نسازند از بیم غلبهٔ آب دریا و خوف امواج که بر کرانه میزند... (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۱۷). صور و عکه در امان امرت چون ارمن و نخجوان ببینم.خاقانی. و رجوع به عکا شود.[ عِ کْ کَ ] (ع اِ) سختی گرما همراه نوزیدن باد. ج، عِکاک. (از اقرب الموارد). عُکّة [ عَ / عُ ] . رجوع به عَکّة شود.[ عُ کْ کَ ] (ع ص) أرض عکة؛ به نعت و اضافه، سرزمین گرم. (از اقرب الموارد). عَکّة. (منتهی الارب). رجوع به عَکة شود. || (اِ) خنور مسکه و مشک روغن خرد. (از منتهی الارب). خیک کوچک برای روغن، که کوچکتر از «قربة» است، و از آن جمله است که گویند «سمن الصبی حتی صار کالعکة». (از اقرب الموارد). خیک روغن از پوست بزغالهٔ شیرخواره. (یادداشت مرحوم دهخدا). ج، عُکَک، عِکاک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فسره و سردی تب. عَکّة. || ریگ تودهٔ گرم از تاب آفتاب. عَکّة. || رنگی است که بر ناقهٔ باردار طاری گردد مانند کلف که بر زنان ظاهر آید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عکة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کة» برای سرودن شعر