معنی عکبری
7 بازدید
[ عُ بَ را ] (اِخ) دهی است و نسبت بدان عُکَبراوی و عُکبَروی آید. (منتهی الارب). دهی است و نسبت بدان عکبراوی و عُکَبری شود. (از اقرب الموارد). رجوع به عکبرا شود.[ عُ بَ ] (ص نسبی) منسوب به عکبرا، که شهرکی است بر دجله ده فرسنگ بالاتر از بغداد. (از اللباب فی تهذیب الانساب). و رجوع به عکبرا شود.[ عُ بَ ] (اِخ) عبدالجباربن عبدالخالق بن محمد، مکنی به ابومحمد و مشهور به جلال الدین. مفسر و از فقیهان حنبلی بود. به سال ۶۱۹ هـ . ق. در بغداد متولد شد و مدتی در المستنصریه تدریس کرد و مدتی نیز نزد بدرالدین صاحب موصل بسر برد و به سال ۶۸۱ هـ . ق. در بغداد درگذشت. او راست: تفسیرالقرآن، در هشت مجلد. المقدمة فی اصول الفقه و ایقاظ الوعاظ. (از الاعلام زرکلی از شذرات الذهب).[ عُ بَ ] (اِخ) عبداللََّه بن حسین بن عبداللََّه عکبری بغدادی، مکنی به ابوالبقاء و ملقب به محب الدین. دانشمند و ادیب و لغوی قرن ششم و هفتم هجری. رجوع به ابوالبقاء (محب الدین...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی ج ۴، نکت الهمیان، الوفیات، بغیة الوعاة و آداب اللغةالعربیهٔ جرجی زیدان.[ عُ بَ ] (اِخ) عبدالواحدبن علی اسدی عکبری، مشهور به ابن برهان و مکنی به ابوالقاسم. ادیب و نسب دان و از اهالی بغداد بود، و پیش از اینکه به علم نحو بپردازد منجم بوده است. او راست: الاختیار، در فقه. و اصول اللغة، و اللمع در نحو. عکبری در سن بیش از هشتاد سالگی به سال ۴۵۶ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی از فوات الوفیات و شذرات الذهب و بغیةالوعاة).[ عُ بَ ] (اِخ) عقیل بن محمد عکبری، مکنی به ابوالحسن. شاعر قرن چهارم هجری. رجوع به عقیل (ابن محمد...) شود.[ عُ بَ ] (اِخ) علی بن حسین بن احمد. فقیه قرن پنجم هجری. رجوع به علی عکبری شود.[ عُ بَ ] (اِخ) عمربن ابراهیم بن عبداللََّه. فقیه قرن چهارم هجری. رجوع به عمر عکبری شود.
کلمات همقافیه با «عکبری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر