معنی عکب
6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) سطبر شدن لب و استخوان زنخ. || نزدیک شدن انگشتان پای. (از اقرب الموارد). و رجوع به عَکَب شود.[ عَ ] (ع اِ) گرد. (منتهی الارب). غبار. (اقرب الموارد). || سخت رفتن. (منتهی الارب). شدت و سختی در شر و بدی. (از اقرب الموارد). شدت و سختی در شر و بدی، و در برخی نسخ به جای شر «سیر» ضبط شده است که غلط می نماید. (از تاج العروس). || (ص) چست و سبک روح شادمان. (منتهی الارب). خفیف و سبک و فعال در کار. (از اقرب الموارد).[ عَ کَ ] (ع مص) بسیار شدن دود. (از منتهی الارب). دود کردن آتش. (از اقرب الموارد).[ عَ کَ ] (ع اِمص) سطبری لب و زنخ. || سطبری دندان. || یکدیگر نزدیک و چسبیده بودن انگشتهای پای. (منتهی الارب). و رجوع به عَکب در معنی مصدری شود.[ عِ کَ ب ب ] (ع ص) کوتاه بالای سطبر و فربه. (منتهی الارب). قصیر ضخم. (اقرب الموارد). || سرکش از مردم و جن. || آنکه مادرش شوی کرده باشد. || اِخ) نام زندان بان نعمان بن منذر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عُ کُ ] (ع اِ) اسم جمع است مر عنکبوت را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به عنکبوت شود.[ عِ کَ ب ب ] (اِخ) ابن اسدبن حارث بن عتیک. جدی است جاهلی. و عمروبن اشرف بن مجتری عکبی از نسل اوست. (از الاعلام زرکلی به نقل از اللباب و تاج العروس).
کلمات همقافیه با «عکب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کب» برای سرودن شعر