معنی عوک
6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) مایل گردیدن بر کس و بازگردیدن و حمله کردن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). مایل شدن و حمله کردن بر کسی. || روی آوردن و پیش آمدن. (از اقرب الموارد). پیش آمدن. (منتهی الارب). || به خانه برگشتن زن و خوردن آنچه در آن باشد. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ورزیدن معاش خود را. (از منتهی الارب) (آنندراج). ورزیدن و کسب کردن معاش. (ناظم الاطباء). کسب کردن. (از اقرب الموارد). مَعاک. رجوع به معاک شود. || پناه بردن به کسی. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || امیدوار ساختن بر مال. (از منتهی الارب) (آنندراج). امیدوار گردیدن بر مال خود. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ عَ ] (ع اِ) چیز. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): اول عوک و بَوک؛ اول شی ء و چیز. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || حرکت. گویند: ما به عوک؛ یعنی در او حرکتی نیست. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر