معنی عون

معنی عون

6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) میانه سال گردیدن زن. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). «عون» شدن زن. (از اقرب الموارد). || (اِمص) یاری و مددکاری. (غیاث اللغات). مددکاری و دستگیری و حمایت و اعانت. (ناظم الاطباء): بلند حصنی دان دولت و درش محکم به عون کوشش بر دَرْش مرد یابد بار. (از تاریخ بیهقی ص ۲۷۷). اکنون آن شرط نگاه دارم بمشیة اللََّه و عونه. (تاریخ بیهقی). از حفظ و عون یزدان در سرد و گرم دهر بر شخص عالی تو شعار و دثار باد. مسعودسعد. قوت گرفت و قوت او هست برفزون از عون و رای پیر تو بخت جوان ملک. مسعودسعد. بزرگ بارخدایا تو ملک و دولت را چو عقل مایهٔ عونی چو بخت اصل نجاح. مسعودسعد. ای سپاه حق به عون رای تو کرده بر لشکرگه باطل کمین.خاقانی. ترکیب آب و خاک به عون بقاش باد تا بر بساط خاک سر آید زمان آب.خاقانی. آن را که عون و نصرت ایزد مدد دهد افلاک جمله عدّت و اجرام لشکر است. ظهیر. امید در عون باری تعالی و اقبال ایام دولت بست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۲۵). حساب طالع از اقبال کردش به عون طالع استقبال کردش.نظامی. بخواهم که شاها عنایت دهی که باشد مرا عون تو پرّ و بال.کشفی. - بعون اللََّه؛ به یاری خداوند: چنانک یاد کرده آید بعون اللََّه تعالی و حسن توفیقه. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۱). بعون اللََّه عزوجل هر مملکتی را که گرفتم رعیتش را نیازردم. (گلستان). - عون الهی؛ استعانت و دستگیری خداوند. (ناظم الاطباء). || (اِ) پشتیبان و یاری گر. (منتهی الارب) (آنندراج). پشتیبان در کار و یارگر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). واحد و جمع و مذکر و مؤنث در وی یکسان است. ج، أعوان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عرب گوید: جاءت السنة و جاء معها أعوانها؛ یعنی خشک سالی آمد و یاران آن (ملخ و گرگ و بیماری) نیز آمدند. (از اقرب الموارد): جلال دولت عالی محمد محمود که عون و ناصر او باد جاودان یزدان. فرخی. فرعونیان بی فر و عونند لاجرم اصحاب بینش ید بیضای من نیند.خاقانی. نی به سحر ساحران فرعونشان می کشید و گشت دولت عونشان.مولوی. || خادم. (اقرب الموارد). خدمتگزار. نوکر. خدمتکار. || (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء).
(ع اِ) جِ عانة. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به عانة شود. || جِ عُوان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عوان شود. - ابوعون ؛ خرما. (از اقرب الموارد) (آنندراج). - || نمک، چون در خوردن طعام از آن کمک میگیرند. (از اقرب الموارد).
[ عَ ] (اِخ) مکنی به ابومعمر. رجوع به ابومعمر شود.
[ عَ ] (اِخ) مولای جعدةبن هبیرة. رجوع به ابوفاخته شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن ابی جحیفة. رجوع به ابوحفص شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. تابعی بود. (منتهی الارب).
[ عَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن جعفر طیار. فرزند عبداللََّه بود از زینب بنت علی (ع). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۳۶ شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عتبةبن مسعود هذلی. خطیب و راویة و نسب شناس و شاعر و ساکن کوفه بود. وی مدتی بهمراهی ابن اشعث خروج کرد و سپس گریخت. و در خلافت عمربن عبدالعزیز مصاحب او بود و در حدود سال ۱۱۵ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی از البیان و التبیین ج ۱ و تهذیب التهذیب ج ۸ و حلیةالاولیاء ج ۴).
[ عَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی طالب علیه السلام. مادرش اسماء بنت عمیس بود. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۵۸۴ شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن عمروالقیس. رجوع به ابوعمرو شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن محمدبن کندی، مکنی به ابومالک. وی یکی از یاران ابن اعرابی بود. از سلمةبن عاصم حدیث فراگرفت و صولی از وی نقل کرده است. رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۶ ص ۹۹ شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن محمد سوف بن محمد لافی محمودی طرابلسی. وی مانند پدر خود از مجاهدان طرابلس غرب بشمار میرفت، و در برابر اشغالگران ایتالیایی مقاومت کرد و در راه مبارزهٔ خود چندین بار به بلاد شام و مصر مهاجرت کرد و سرانجام بسال ۱۳۶۶ هـ . ق. در طرابلس غرب درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۵ ص ۲۸۰ و جهادالابطال شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن منذربن نعمان لخمی. از امیران شجاع بنی لخم در حیرهٔ عراق بود. وی همراه خالدبن ولید به بلاد شام رفت و در واقعهٔ بصری شجاعت خویش را بروز داد. و در واقعهٔ أجنادین زخم برداشت و بسال ۱۳ هجری درگذشت. (از الاعلام زرکلی از روض الشقیق ص ۲۴۰).
[ عَ ] (اِخ) ابن موسی. رجوع به ابوروح شود.

کلمات هم‌قافیه با «عون»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ون» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید