معنی عوف

معنی عوف

6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) گردیدن مرغ پیرامون چیزی، یا گردیدن مرغ مترددانه به ارادهٔ فرودآمدن بر چیزی. (از منتهی الارب). دور زدن و گردیدن پرنده بر چیزی یا بر آب یا بر مردار و جیفه، و یا دور زدن وی بقصد فرودآمدن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). عَیف. رجوع به عیف شود. || چسبیدن بر چیزی و لازم شدن. (از منتهی الارب) (آنندراج). ملازم شدن «عوف» را که گیاهی است خوشبو. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
[ عَ ] (ع اِ) حال و شأن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). به مردی که همسر خود را بخانه می آورد گویند: نعم عوفک؛ یعنی حال و شأن تو نیکو باشد. (از اقرب الموارد). و رجوع به منتهی الارب و آنندراج و ناظم الاطباء شود. || کار. || مهمان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ضیف. (اقرب الموارد). || بخت و رزق و بهره. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نصیب و بهره. (از اقرب الموارد). || شیر بیشه، بدان جهت که شبگرد است و به شب شکار کند. || خروس. || گرگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نیکوخدمتی شتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نیکی رعایت کردن. (از اقرب الموارد). || ورزنده و کوشش کننده جهت زن و فرزند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زحمت کشنده بر عیال خود. (از اقرب الموارد). || گیاه خوشبویی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرغی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). طائری است. (از اقرب الموارد). || نره. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شرم مرد. (از اقرب الموارد). (اِخ) بتی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - ابوعوف؛ ملخ نر. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - ام عوف؛ ملخ ماده. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ عَ ] (اِخ) نام مردی است از قبیلهٔ ربیعة. (از انساب سمعانی). - امثال: لا حُرَّ بوادی عوف؛ یعنی نیست آزادی به وادی عوف. (ناظم الاطباء). مثل است در مورد شخص عزیز و نیرومندی که شخص خوار بوسیلهٔ او عزیز گردد و عزیز بوسیلهٔ او خوار شود. (از اقرب الموارد). و گویند منظور از عوف، عوف بن محلم بن ذهل بن شیبان است که مروان القرظ بدو پناهنده شده بود و چون عمروبن هند، مروان را از او خواست عوف از تسلیم وی خودداری کرد و عمرو جملهٔ فوق را دربارهٔ او گفت. یعنی عوف بر هر کس که به وادی او درآید چیره میشود و کسانی که در وادی او هستند در اطاعت از او چون غلامانند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). و نیز گویند که آن بجهت این بود که عوف، اسیران را بقتل میرساند. و یا اینکه او عوف بن کعب است که المنذربن ماءالسماء، زهیربن امیه را بجهت کینه ای که با او داشت از او خواست، اما عوف از تسلیم وی خودداری کرد و عوف جملهٔ فوق را گفت. (از منتهی الارب). و رجوع به عوف (ابن مالک بن ضبیعة) و عوف (ابن محلم بن ذهل) شود. هو أوفی من عوف؛ مثلی است در وفا. (از اقرب الموارد). یعنی عوف چیره و غالب است بر کسانی که در وادی وی میباشند و آنها مانند بنده اند در اطاعت وی. (ناظم الاطباء). || مراد از بنی عوف در شعر ذیل از سعدی، ظاهراً مطلق عرب زبان است نه طایفهٔ معینی از اولاد عوف، نام شخصی : دانی چه گفته اند بنی عوف در عرب نسل بریده به که موالید بی ادب.سعدی.
[ عَ ] (اِخ) کوهی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کوهی است در نجد که نام آن در شعر کثیر آمده است. (از معجم البلدان).
[ عَ ] (اِخ) ابن ابی جمیلهٔ بصری. محدث بود. رجوع به ابوسهل (عوف...) شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن اثاثة، مکنی به ابوعبد و مشهور به مسطح. وی از صحابیان بود و بجهت سخنی که دربارهٔ عایشه ام المؤمنین گفته بود پیامبر (ص) وی را تازیانه زد. (از منتهی الارب).
[ عَ ] (اِخ) ابن احوص بن جعفر عامری، از بنی کلاب بن عامربن صعصعة، مکنی به ابویزید. از شعرای جاهلی بود و در ایام «حرب الفجار» میزیست و دربارهٔ این حرب شعری دارد. (از الاعلام زرکلی از المرزبانی ص ۲۷۵ و سمطاللآلی ص ۳۷۷).
[ عَ ] (اِخ) ابن اسلم بن احجن بن کعب، از ازد ثُمالة. پدر بطنی بود. رجوع به ثمالة و الاعلام زرکلی ج ۵ و اللباب شود.
[ عَ ] (اِخ) نام چند تن از اجداد جاهلی بود. رجوع به مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی ج ۵ صص ۲۷۴ -۲۷۹، السبائک، جمهرةالانساب، نهایةالارب، ابن خلدون.
[ عَ ] (اِخ) ابن حارث ازدی. از تابعیان بود. (از منتهی الارب).
[ عَ ] (اِخ) ابن حارث لیثی. صحابی بود. رجوع به ابوواقد (اللیثی...) شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن حسن. از روات حدیث بود. رجوع به ابوغسان (عوف...) شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن ربیع بن سماعة، مشهور به ذوالخمار. رجوع به ذوالخمار، و الاعلام زرکلی شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن سعدبن مالک بن ضبیعة، از بنی بکربن وائل، ملقب به المرقش الاکبر. وی از شاعران جاهلی و از شجاعان بود. به دخترعم خود اسماء دل سپرده بود و اشعار بسیاری دربارهٔ او داشت. وی نویسنده ای توانا و شاعری نیکوپرداز بود ولی بسیاری از اشعارش از بین رفته است. تولدش در یمن و پرورشش در عراق بود. مدتی دبیری ابوشمر غسانی را کرد. و چون معشوق او اسماء با مردی از بنی مراد ازدواج کرد عوف بیمار گشت و بقصد دیدار او رفت اما در راه درگذشت. وی عم مرقش اصغر بود، و برخی نام او را «عمروبن سعد» و بعضی «ربیعةبن سعد» دانسته اند. (از الاعلام زرکلی از معاهدالتنصیص و الاغانی و المرزبانی).
[ عَ ] (اِخ) ابن عامربن حسان بن مالک ثقفی. کاهن و از شعرای جاهلی بود. رجوع به الاعلام زرکلی و المرزبانی ص ۲۷۶ و المحبر ص ۳۹۱ شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن عُذرةبن زیداللات، از بنی کلب، از قحطانیه. جدی جاهلی است، و گویند در عداد اولین کسان بود که دعوت عمروبن لحی را برای عبادت اصنام پذیرفت، و صنم «ود» را برگزید و با خود به دومةالجندل برد و یکی از فرزندان خود یعنی عامرالاجدار را بخدمت آن گماشت و فرزندان او بتدریج بخدمت بت «ود» اشتغال داشتند تا اینکه در زمان ظهور اسلام خالدبن ولید آن بت را بشکست. عوف را فرزند دیگری نیز بود بنام عبدود، و او اولین تن در عرب است که بدین نام خوانده شده است. (از الاعلام زرکلی از السبائک و نهایةالارب و تلبیس ابلیس و الاصنام).
[ عَ ] (اِخ) ابن عطیةبن عمرو (ملقب به خَرِع) ابن عبس بن ودیعهٔ تیمی، از بنی تیم الرباب، از مضر. از شعرای جاهلی است و درک اسلام کرد، و او را از طبقهٔ هشتم مسلمانان دانسته اند. او را دیوان شعر کوچکی است. (از الاعلام زرکلی از سمط اللآلی و المرزبانی و طبقات الشعراء و تاج العروس).
[ عَ ] (اِخ) ابن مالک بن ضبیعةبن قیس بن ثعلبة، از بکربن وائل، مشهور به بُرَک. از سواران عرب در عهد جاهلیت بود. و برخی را عقیده بر این است که گویندهٔ «لا حر بوادی عوف» از گفتار اوست، ولی غالباً آن را گفتهٔ عوف بن محلم شیبانی دانند. (از الاعلام زرکلی از التاج و مرزبانی). و رجوع به عوف (نام مردی است...) و عوف (ابن ملحم) شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن مالک بن طفیل. از تابعیان بوده. (از منتهی الارب).
[ عَ ] (اِخ) ابن مالک اشجعی غطفانی. صحابی بود و بسال ۷۳ هـ . ق. درگذشت. رجوع به ابوعبدالرحمان (عوف...) و منتهی الارب و الاصابة و الاستیعاب شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن مالک جشمی. تابعی بود. رجوع به ابوالاحوص (عوف...) و منتهی الارب شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن مالک نضری. وی عامل رسول (ص) بود در بنی کلاب. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۳۷).
[ عَ ] (اِخ) ابن محلم بن ذهل بن شیبان شیبانی. از اشراف عرب در جاهلیت بود. وی مردی مقتدر بود و عمروبن هند مردی را که به وی پناهنده شده بود از او خواست، اما وی از تسلیم او خودداری کرد و عمرو جملهٔ «لا حر بوادی عوف» را در حق وی گفت. عوف در حدود سال ۴۵ قبل از هجرت درگذشت. (از الاعلام زرکلی از امثال میدانی و المحبر). و رجوع به عوف (نام مردی است...) شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن محلم خزاعی، مکنی به ابوالمنهال. وی مولای بنی خزاعة بود و از علمای ادب و راویان شعر بشمار میرفت. اصل او از حران و از موالی بنی امیه یا شیبان بوده است. سپس به عراق رفت و طاهربن حسین وی را به ندیمی برگزید و مدت سی سال با وی سر کرد. پس از مرگ طاهر، از مقربان فرزندش عبداللََّه گشت و تا حدود هشتادسالگی در خدمت او بود، آنگاه میل دیدار خانواده وی را به ترک عبداللََّه واداشت و در راه خود بسوی حران در حدود سال ۲۲۰ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی از فوات الوفیات و ارشادالاریب و سمط اللآلی). و رجوع به معجم الادباء ج ۶ ص ۹۵ شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن محمد. از روات حدیث بود. رجوع به ابوغسان (عوف...) شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن معاویةبن عقبة، از بنی حذیفةبن بدر، از فزارة. وی شاعر و از اشراف قوم خود در کوفه بشمار میرفت. در عهد بنی امیه در شام شهرت داشت ولید و سلیمان دو فرزند عبدالملک، و عمربن عبدالعزیز را مدح گفته است. وی به عویف قوافی نیز شهرت دارد. درگذشت او در حدود سال ۱۰۰ هـ . ق. رخ داده است. (از الاعلام زرکلی از سمط اللآلی و خزانةالادب و المرزبانی).

کلمات هم‌قافیه با «عوف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید