معنی عوض

معنی عوض

7 بازدید
[ عَ / عِ وَ ] (ع مص) عوض دادن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بدل دادن و بدل ستدن. (از آنندراج). بدل دادن. (ناظم الاطباء). عیاض. رجوع به عیاض شود.
[ عَ ضُ / عَ ضَ / عَ ضِ ] (ع اِ) ظرفی است مبنی بر هر سه حرکت و بمعنی هرگز، که برای زمان مستقبل به کار رود، چنانکه «قط» برای گذشته می آید، مانند: لااُفارقک عوض؛ یعنی هرگز از تو جدا نمیشوم. و هرگاه با جملهٔ منفی بیاید، برای گذشته نیز به کار رود، مانند: مارأیت مثله عوض، چنانکه گفته شود: مارأیتُ مثله قطّ؛ هرگز مثل او را ندیدم. عوض، هرگاه مضاف باشد معرب میگردد، مانند: لاأفعله عوض العائضین؛ یعنی تا ابد و همیشه آن را انجام نمیدهم، عوض در اینجا منصوب بر ظرفیت باشد، که معنای عوض همیشه و ابداً است. و دهر را نیز بدان نام نهاده اند از جهت اینکه هر قسمت از آن که بگذرد قسمتی دیگر بجای آن آید. و نیز گویند: أفعل ذلک من ذی عوضَ، چنانکه گوییم: من ذی قُبُلٍ و من ذی اُنُفٍ؛ یعنی از سر نو بکن آن کار را. جمهور «عوض» را در ماضی و «قط» را در مستقبل استعمال نکنند. و مبنی بودن «عوض» بجهت تضمن آن الف و لام را است. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
[ عِ وَ ] (ع اِ) آنچه بجای دیگری آید و بدل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خلف و بدل. (اقرب الموارد). بدل چیزی. (آنندراج) (غیاث اللغات). آنچه بجای چیزی دهند. بدل. جانشین. (فرهنگ فارسی معین). و گویند «عوض» سخت تر از چیزی است که بجای آن گرفته میشود. (از اقرب الموارد). ج، أعواض. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): ساخته ام با بلای عشق تو چونانک کز عوضش عافیت دهی نپذیرم.خاقانی. شدم خراب ز بیم خراج ازین غافل که گنج می طلبد از من خراب عوض بهشت نقد شود رزق خوش معامله ای که می فروشد و گیرد ز من کباب عوض مگر به عشق دل خویش خوش کنم صائب وگرنه عمر ندارد به هیچ باب عوض. صائب (از آنندراج). - امثال: عوض نیکی بدی است. (از آنندراج). - بعوض؛ بجای. بدل : گر سگ گزدت در آن چه گوئی سگ را بعوض توان گزیدن. ؟ (از جامع الحکایات). - بلاعوض؛ مفت و رایگان و بدون مزد و پاداش و بدون بها و قیمت. (ناظم الاطباء). - در عوض؛ بعوض. بجای. بدل. - عوض بخشیدن؛ عوض دادن. بدل دادن. چیزی را بجای چیزی دادن. پاداش دادن : گفت صبری کن بر این رنج و حرض صابران را لطف حق بخشد عوض.مولوی. - عوض بدل کردن؛ با هم تبدیل کردن. - عوض چیزی بودن؛ بدل بودن آن بجای چیزی دیگر. جانشین بودن بجای چیز دیگری : یک چیز مانده است که اگر آن کرده آید بعاجل الحال این کار را لختی تسکین توان داد و این چیز را عوض است، هرچند بر دل خداوند رنج گونه باشد. اما آلتونتاش و آن ثغر بزرگ را عوض نیست. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۹). مال را عوض بود، جان را نبود. (از قابوسنامه). - عوض خواستن؛ بدل خواستن. چیزی را بجای چیزی دیگر طلب کردن. استعاضة: عوض خواهم آن را که ویران شده ست کنام پلنگان و شیران شده ست. فردوسی. - عوض دادن؛ بجای چیزی دادن. پاداش دادن. بدل دادن. اعاضة: خدا عوض میدهد به او همصحبتی پیغمبران نیکوکار را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۰). هر یکی را عوض دهد هفتاد گر دری بست بر تو ده بگشاد.سنایی. محبتی تو ز دل داد پیچ و تاب عوض گرفت خاک سیه داد مشک ناب عوض. صائب (از آنندراج). - عوض داشتن؛ بدل داشتن. دارای بدل بودن. وجود داشتن چیزی که بجای چیز دیگر توان گذاشت : هرچه بینی در جهان دارد عوض از عوض گردد تو را حاصل غرض.؟ - امثال: هرچه عوض دارد گله ندارد؛ هرچه تدارک پذیر باشد و به مافات آن توان پرداخت شکوه از آن بیجاست. (از آنندراج). - عوض رسیدن؛ چیزی بدل چیز دیگر رسیدن. بجای چیز دیگر رسیدن : دل و عمرم خراب گشت و ز تو عوض یک خراب می نرسد.خاقانی. - عوض شدن؛ تبدیل شدن. عوض گردیدن. چیزی بجای چیز دیگر واقع گشتن. - || برگشتن، مثلاً رنگ پاره ای حیوانات در فصول مختلف عوض میشود، یعنی رنگشان برمیگردد. (از یادداشت مرحوم دهخدا). - عوض گردانیدن؛ عوض کردن. تبدیل نمودن. تعویض. رجوع به عوض کردن شود. - عوض گردیدن؛ تبدیل گشتن. عوض گشتن. چیزی بجای چیزی دیگر قرار گرفتن. عوض شدن. - عوض گرفتن؛ بدل ستاندن. چیزی را بجای چیز دیگری ستاندن. اعتیاض : تا دیده ام رخ تو کمِ جان گرفته ام اما هزار جان عوض آن گرفته ام.عطار. - عوض یافتن؛ بدل یافتن. به دست آوردن چیزی بجای چیز دیگر: دلم از میانه گم شد عوضش چه یافتم که نه حاصلم همین بس که تو دلبر منی. خاقانی. سخن اینست ناگزیر جهان عوض ناگزیر نتوان یافت.خاقانی. || جزا و پاداش و مکافات و تلافی. (ناظم الاطباء): شه مرا زر داد، گوهر دادمش زر را عوض آن کرامت را مکافا برنتابد بیش از این. خاقانی. || قیمت و بها. || مزد. (ناظم الاطباء).
[ عِ وَ ] (اِخ) نام قومی است در لار و سایر قسمتهای ساحلی جنوب ایران. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
[ عَ ] (اِخ) نام بتی است ازآنِ بکربن وائل. (از منتهی الارب).
[ عِ وَ ] (اِخ) نام شهری است در وسط بلاد هند. تجار با کمال زحمت و مشقت به آنجا می آیند. (از معجم البلدان).
[ عَ وَ ] (اِخ) دهی از دهستان سلطان آباد بخش حومهٔ شهرستان سبزوار با ۳۴۲ تن سکنه. آب آن از قنات و چشمه. محصول آن غلات و میوه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «عوض»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وض» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید