معنی عوذ
5 بازدید
[ عَ ] (ع مص) اندخسیدن و پناه بردن. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). ملتجی گشتن و پناه جستن. (از اقرب الموارد). عیاذ. معاذ. معاذة. رجوع به عیاذ و معاذ و معاذة شود. - عوذاً باللََّه منک؛ پناه میبرم بخدا از تو. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || لازم داشتن و ملازم چیزی بودن. || اقامت کردن با کسی، گویند: عاذت بولدها؛ یعنی با فرزند خود اقامت کرد. || نوزاییده و عائذ بودن آهو و غیر آن. (از اقرب الموارد). عیاذ. رجوع به عیاذ شود.[ عَ وَ ] (ع مص) ناپسند داشتن. (منتهی الارب) (از آنندراج). کراهت. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). عَواذ. (اقرب الموارد). رجوع به عواذ شود.[ عَ وَ ] (ع اِ) پناه جای. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). ملجأ. (اقرب الموارد). || برگ فروریخته از درخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (ص) ناکس و فرومایه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رذل و پست از مردم. (از اقرب الموارد). || (اِ) أفلت منه عوذاً؛ یعنی او را ترسانید و نزد (منتهی الارب) (از اقرب الموارد)، و یا او را بقصد کشتن زد ولی نکشت. (از اقرب الموارد). || آنچه از سنگ یا ریشهٔ درخت، که چیزی بر آن بگردد و دور بزند، چون باد بر آن بوزد. (از اقرب الموارد از لسان).(ع ص، اِ) جِ عائذ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و آن را بر «عوذات» جمع بندند. (از اقرب الموارد). رجوع به عائذ و عوذات شود.[ عُ وَ ] (ع اِ) جِ عَوذة. (اقرب الموارد) (المنجد) (ناظم الاطباء). رجوع به عوذة شود.[ عُ وْ وَ ] (ع اِ) گیاه در بن خار رسته، یا در زمین درشت و دشوار که شتر بدان نرسد. (منتهی الارب) (آنندراج). نبات و گیاه که در ریشهٔ خار باشد و یا در پایه و ریشهٔ تپه و درخت و یا سنگ باشد که آن را بپوشاند، و یا در مکانی سخت و درشت باشد که مال و شتر بدان دسترسی نداشته باشد. (از اقرب الموارد). || گوشت که بر استخوان چفسیده باشد. (منتهی الارب) (از آنندراج). گوشت بر استخوان چسبیده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). گویند: أطیب اللحم عوذة (منتهی الارب) (از اقرب الموارد)؛ یعنی لذیذترین گوشت، نوع «عوذ» آن است. || مرغی است که پیوسته در کوه و جز آن پناه گرفته ماند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || آنچه بدان پناهنده شوند، از درخت و جز آن. (از اقرب الموارد). || جِ عائذ. (المنجد). رجوع به عائذ شود.[ عَ ] (اِخ) ابن سودبن حجربن عمران، از مزیقیاء، از قحطان. جدی است جاهلی. (از الاعلام زرکلی از التاج ج ۲ ص ۵۷۱ و نهایةالارب ص ۳۰۸). و رجوع به عوذی شود.[ عَ ] (اِخ) ابن غالب بن قطیعة، از عبس بن بغیض، از قحطان. جدی است جاهلی. (از الاعلام زرکلی از التاج ج ۲ ص ۵۷۱ و نهایةالارب ص ۳۰۸). و رجوع به عوذی شود.[ عَ ] (اِخ) ابن غالب مصری، مکنی به ابوثراد. رجوع به ابوثراد شود.
کلمات همقافیه با «عوذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وذ» برای سرودن شعر