معنی عوانی
6 بازدید
[ عَ ] (ع اِ) عَوانٍ. جِ عانی. (منتهی الارب). رجوع به عانی شود. || جِ عانیة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به عانیة و عوانٍ شود. عوانی؛ زنان، بدانجهت که چون شوی بر ایشان ظلم کند کسی به فریاد آنها نرسد. (منتهی الارب) (آنندراج).[ عَ ] (حامص) ستمگری و جباری و سختگیری و زجر کردن : خشم شاه عشق بر جانش نشست بر عوانی و سیه روئیش بست.مولوی. مرد از آن گفته پشیمان شد چنان کز عوانی ساعت مردن عوان. مولوی. رجوع به عوان شود. || پاسبانی : همی کشد ز پس خویشت این جهان که بجوی گهی به روز عوانی و گه به شب عسسی. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۴۷۰).
کلمات همقافیه با «عوانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر