معنی عنک

معنی عنک

5 بازدید
[ عَ ] (اِ) خری که پیشاپیش گله رود. (ناظم الاطباء).
[ عِ ] (اِ) آسیای عصاری. || ستون خانه. || ستون آسیای عصاری. (ناظم الاطباء).
[ عَ ] (ع مص) بسته گردیدن و بلند شدن ریگ، چندان که راه بر وی نماند. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). گرد آمدن و مرتفع گشتن ریگ، بطوری که راهی در آن نماند. (از اقرب الموارد). || ناسازواری نمودن و نافرمانی کردن زن با شوی. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). ناشزه و عاصی گشتن زن. (از اقرب الموارد). || فروخفتن و سطبر گردیدن شیر. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). غلیظ شدن شیر و لبن. (از اقرب الموارد). || در ریگ فسرده غیژیدن شتر، پس بیرون آمدن از آن دشوار گردیدن بر وی. (از منتهی الارب) (آنندراج). در ریگ درآمدن شتر و دشوار گردیدن بیرون آمدن بر وی. (از ناظم الاطباء). || در جهان رفتن. (از منتهی الارب) (آنندراج). در ارض و زمین رفتن. (از اقرب الموارد). || حمله نمودن و بازگشتن اسب. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || سخت سرخ گردیدن ریگ و خون. (از منتهی الارب) (از آنندراج). سخت شدن سرخی خون. (از ناظم الاطباء). || بند نمودن در را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). بستن در. (از اقرب الموارد). عُنوک. رجوع به عنوک شود.
[ عِ / عَ / عُ ] (ع اِ) اصل و بن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || از اول تا ثلث از شب، یا پاره ای از شب که سخت تاریک باشد، یا ثلث آخر شب. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بزرگ و معظم هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد): جاءنا من السمک بعنک؛ مقداری بسیار از ماهی برای ما آورد. (از اقرب الموارد). || در. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). باب. (اقرب الموارد).
[ عَ نَ ] (ع اِ) اصل و بن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): عنکٌ قوی؛ اصل و بنی قوی. (از اقرب الموارد). عِنک. رجوع به عنک شود.
[ عَ نَ ] (اِ) زردآلوی خرد با هستهٔ تلخ. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ عُ نَ ] (اِخ) دهی است به بحرین. و آن علم مرتجل است. (منتهی الارب) (از معجم البلدان).
[ عَ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). جایگاهی است در شعر عمروبن اهتم. (از معجم البلدان).
[ عُ ] (ع اِ) جِ عَنیک. رجوع به عنیک شود.
[ عَ ] (ع حرف جر +ضمیر) (از: عن، حرف جر +ک، ضمیر متصل برای مفرد مخاطب) از تو. دربارهٔ تو.

کلمات هم‌قافیه با «عنک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید