معنی عنود
15 بازدید
[ عُ ] (ع مص) برگردیدن از راه و میل کردن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). عدول کردن و برگشتن از راه. (از اقرب الموارد). || روان گردیدن خون چندانکه خشک نگردد. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). جاری شدن خون از رگ و التیام نیافتن رگ. (از اقرب الموارد). || تنها چریدن ناقه. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). در گوشه ای تنها چریدن ماده شتر. (از ناظم الاطباء). || دیده و دانسته بازگردیدن از حق، و برخلاف حق کاری کردن، و رد کردن حق را و به باطل ستهیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). مخالفت با حق و آن را دانسته رد کردن. (از اقرب الموارد): والی آن بقعه در کفر و کنود غالی است و به نخوت طغیان و عنود متعالی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۴).[ عَ ] (ع ص) برگردنده از راه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). برگشته از قصد و هدف، و آن فعول بمعنای فاعل است. (از اقرب الموارد). ستیهنده. (دهار). ستیزنده و گمراه. (غیاث اللغات): روزگار عنود و دهر کنود به مساوفت و محاسدت به رگ گردن بایستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۹). چون تو چشم دل نداری ای عنود که نمی دانی تو هیزم را ز عود.مولوی. گفت امّید من از تو این نبود که دهی دختر به بیگانهٔ عنود.مولوی. فرصت آن پشّه راندن هم نبود از نهیب حملهٔ گرگ عنود.مولوی. || ابر بسیارباران. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ابر بسیارباران که بازنمی ایستد. (از اقرب الموارد). || تیر که فایز برآید بر جهت سایر تیرها. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). تیری که در جهتی غیر از جهت سایر تیرها، فایز خارج شود. (از اقرب الموارد). || شتر مادهٔ بگوشه چرنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). ماده شتر بگوشه ای چرنده و تنهاچرنده. (ناظم الاطباء). ج، عُنُد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عنود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر