معنی عنقز
5 بازدید
[ عَ قَ ] (ع اِ) دوائی است که آن را بفارسی مرزنگوش خوانند. (برهان قاطع). مرزنگوش، که نوعی از ریحان است. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). مرزنجوش است در لغت اهل نجد، اما اهل یمن آن را سَفسَف گویند. (از اقرب الموارد). و نیز رجوع به آذان الفار شود. || نرهٔ خر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قضیب حمار. || سم و زهر. (از اقرب الموارد). رجوع به عنقزة شود. || داهیه و بلا. (از اقرب الموارد). رجوع به عنقزة شود. - ابوعنقز؛ مردی است که یکی از قاضیان بجهت کنیهٔ وی، شهادت او را رد کرد. و برخی او را ابوالعنقر، به راء مهمله گفته اند. (از اقرب الموارد). - ذات العنقز؛ گویند ناحیه ای است در دیار بکربن وائل. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «عنقز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قز» برای سرودن شعر