معنی عنقر
7 بازدید
[ عَ قَ / عَ قُ ] (ع اِ) بیخ نی، یا آنچه نخستین بر زمین برآید از آن و تر و تازه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). ریشهٔ قصب و نی، و گویند آنچه ابتدا از نی میروید در حالیکه تر و تازه است. (از اقرب الموارد). || لخ، مادام که سپید باشد، یا عام است، یا بیخ لخ و بیخ هر چیزی. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). گیاه بردی، و یا مادام که سپیدرنگ باشد، و یا ریشهٔ هر گیاه سپیدرنگ، یا دانهٔ آن عُنقُره. (از اقرب الموارد). || دل خرمابن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قلب نخل، بجهت سپیدی آن. (از اقرب الموارد). || نژاد مرد. (منتهی الارب) (آنندراج). نژاد مردم. (ناظم الاطباء). اصل و عنصر شخص، گویند: هو کریم العنقر؛ یعنی اصل و نژاد وی کریم است. (از اقرب الموارد). || فرزندان کشاورزان، بدان جهت که تر و سرسبز میباشند. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ عُ قُ ] (ع اِ) شتر ماده ای است برگزیده و بس خوب. (منتهی الارب) (آنندراج). ماده شتر برگزیده و بسیار خوب. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «عنقر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قر» برای سرودن شعر