معنی عنز

معنی عنز

7 بازدید
[ عَ ] (ع اِ) ماده بز، و آهوی ماده و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج). ماده بز و ماده آهو و بز کوهی ماده. (ناظم الاطباء). بز ماده، و گویند آن در صورتی است که یکساله باشد، و نیز آهوی ماده و بز کوهی ماده. (از اقرب الموارد). ج، أعنُز، عُنوز، عِناز. || ماده عقاب. || کرکس ماده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چرغ ماده. (ناظم الاطباء). صقر ماده. (از اقرب الموارد). || شوات ماده. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). حبارای ماده. (از اقرب الموارد). || مرغی است آبی. || ماهیی است کلان و بزرگ که یک استر نیز نمیتواند آن را حمل کند، و آن را عنزالماء نیز گویند. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پشتهٔ سیاه. تپهٔ سیاه رنگ. (از اقرب الموارد). || سنگی است در آب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || پشتهٔ خرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِخ) نام اسبی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اسب سنان بن شریط، یا شمشیرش. (منتهی الارب). - عنزالماء؛ نوعی ماهی. رجوع به عنز شود. - امثال: لقی یوم العنز؛ (یعنی به روز عنز افتاده) این مثل را دربارهٔ شخصی گویند که در مظنهٔ هلاک افتاده باشد. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و یا کسی که در هلاکت خویش بکوشد. (از اقرب الموارد از اساس). هماکرکبتی العنز؛ آن دو مانند دو زانوی ماده بز میباشند. و این مثل را دربارهٔ دو کس گویند که با هم در شرف نزاع میکنند، زیرا دو زانوی ماده بز در وقت خوابیدن به یک بار بر زمین درمی آید. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ عَ ] (ع مص) روی گردانیدن از کسی. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). عدول کردن. (از اقرب الموارد). || به سنان خرد زدن کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج). به نیزهٔ کوچک زدن. (از ناظم الاطباء). بوسیلهٔ عنزة کسی را زدن. (از اقرب الموارد). رجوع به عنزة شود.
[ عَ نَ ] (ع اِ) جِ عَنزة. رجوع به عنزة شود.
[ عَ ] (اِخ) نام زنی بود از قبیلهٔ طسم. رجوع به عنز یمامة شود.
[ عَ ] (اِخ) نام قبیله ای است از هوازن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ عَ ] (اِخ) جایگاهی است در نجد بین یمامه و ضریة. (از معجم البلدان). و نیز جایگاهی است در شعر راعی. رجوع به معجم البلدان شود.
[ عَ ] (اِخ) ابن سالم بن عوف بن عمرو. از خزرج، از قحطان. جدی است جاهلی. و عبادةبن صامت از صحابیان، و نعمان بن داود از محدثان، از نسل وی می باشند. (از الاعلام زرکلی از نهایةالارب و جمهرةالانساب).
[ عَ ] (اِخ) ابن وائل بن قاسط. پدر حیّی است. و عنزی به وی منسوب است. (از منتهی الارب). رجوع به الاعلام زرکلی ج ۵ ص ۲۷۰ شود. - مسجد بنی عنز؛ در کوفه منسوب است به عنزبن وائل بن قاسطبن هِنب بن افصی بن دُعمی بن جدیلةبن أسدبن نزار. (از معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «عنز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید