معنی عنبی
7 بازدید
[ عِ نَ ] (ص نسبی) منسوب به عنب. رجوع به عنب شود. || منسوب به عنب که میوه و انگور فروش را می رساند. (از انساب سمعانی). - بواسیر عنبی؛ بواسیری است گرد بر سان انگور. (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - پردهٔ عنبی؛ پردهٔ عنبیه : جمال دختر رز نور چشم ماست مگر که در نقاب زجاجی و پردهٔ عنبی است. حافظ. رجوع به عنبیة شود. || عنبی، مرواریدی است که عرض او اندکی از عرض مروارید غلطان بیشتر بود. (جواهرنامه).
کلمات همقافیه با «عنبی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر