معنی عنبلة
7 بازدید
[ عُمْ بُ لَ ] (ع اِ) گند و تلاق. (منتهی الارب). بظر و تلاق. (ناظم الاطباء). عنبل. رجوع به عنبل شود. || زن درازتلاق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عنبل. رجوع به عنبل شود. || چوبی که بدان در جواز گندم کوبند. (منتهی الارب). چوبی که بدان در هاون چیزی کوبند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عنبل. رجوع به عنبل شود. || آنچه بگذارد ختنه ناکرده از آن. (منتهی الارب). عنبل. رجوع به عنبل شود.
کلمات همقافیه با «عنبلة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر