معنی عنبرینه
6 بازدید
[ عَمْ بَ نَ / نِ ] (ص نسبی) منسوب به عنبر. عنبری. مشکی و سیاه و یا خوشبوی چون عنبر: گیسوت عنبرینه و گردن تمام عود معشوق خوبروی چه محتاج زیور است. سعدی. رجوع به عنبرین شود. || (اِ مرکب) خوشبویی که از مشک و عنبر و عود سازند. (ناظم الاطباء): چشمم ز روی بند در ای دل منور است وز بوی عنبرینه دماغم معطر است. نظام قاری. || زیوری است که در میان آن عنبر کنند و در گردن اندازند، و بعضی گویند هار که از مروارید و مهره های عنبر سازند. (آنندراج). بمعنی عنبرچه باشد و آن زیوری است که زنان بر گردن اندازند. (برهان قاطع). رجوع به عنبرچه و عنبرین شود: مگر از عقد عنبرینهٔ دوست برگشاده ست و عنبر افشانده ست.خاقانی. نوعروسی شراره زیور او عنبرینه زکال در بر او.نظامی. به آه عنبرینم بین که چونست که عقد عنبرینه ام پر ز خونست.نظامی. زینت همین دو رستهٔ دندان تمام بود وز موی در کنار و برت عنبرینه ای.سعدی. زآن گریبانی که دم از عنبرینه میزند می دمد بویی و مشکین می کند آفاق را. نظام قاری. عاشق عنبرینهٔ جیبم سینه گنجینهٔ محبت اوست.نظام قاری. به عنبرینه میارای جیب کمخا را نگار خوب لقا را چه احتیاج حلیست. نظام قاری.
کلمات همقافیه با «عنبرینه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر