معنی عنبری
6 بازدید
[ عَمْ بَ ] (ص نسبی) منسوب به عنبر. آلوده به عنبر. معطر و خوشبو و یا سیاه و مشکی : به عنبرفروشان اگر بگذری شود جامهٔ تو همه عنبری. (هجونامهٔ منسوب به فردوسی). صفت چند گویی ز شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبری را. ناصرخسرو. بالای سرو بوستان قدی ندارد دلستان خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری. سعدی. برِ حریر تنت عنبری و کافوری دو خادمند یکی عنبر و یکی کافور. نظام قاری. || سنگی زمین رنگ است که بسبزی زند، و بر او نقطهٔ سیاه و زرد و سفید بود، و از او بوی عنبر آید. (نزهةالقلوب). || نوعی از سیب. (آنندراج). || نوعی از خربوزه. محسن تأثیر در تعریف خربوزه چنین گفته است : هر عنبریش بطعم شکر بگرفته خراج بوز عنبر.(از آنندراج).[ عَمْ بَ ] (ص نسبی) منسوب به بنی العنبر که در حال تخفیف بلعنبر میشود. (از انساب سمعانی). رجوع به عنبر و عنبریان شود. - عنبری البلد؛ مثلی است در هدایت، زیرا بنی عنبر هدایت کننده ترین اقوام بودند. و در هدایت بدانها مثل زده اند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).[ عَمْ بَ ] (اِخ) ابراهیم بن اسماعیل طوسی عنبری، مکنی به ابواسحاق. وی از حفظهٔ حدیث بود و محدث زمان خود در طوس بشمار می رفت. و بسال ۲۱۸ هـ .ق. درگذشت. او را مسندی است بزرگ. (از الاعلام زرکلی از تذکرةالحفاظ ج ۲ ص ۲۲۵).[ عَمْ بَ ] (اِخ) نام وی عبیداللََّه بن حسن عنبری است. رجوع به عبیداللََّه شود.[ عَمْ بَ ] (اِخ) نام وی علی بن حصین بن مالک بن... تمیمی و کنیه اش ابوالبحر است. رجوع به علی عنبری شود.
کلمات همقافیه با «عنبری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر