معنی عنبرموی
5 بازدید
[ عَمْ بَ ] (ص مرکب) دارندهٔ موی عنبرمانند. دارندهٔ مویی به خوشبویی عنبر: کنیزکی را دید باجمال، زیبادلال، عنبرموی. (سندبادنامه ص ۱۳۸). نگارین روی شیرین خوی عنبرموی سیمین تن چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی. سعدی.
کلمات همقافیه با «عنبرموی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر