معنی عنب
6 بازدید
[ عِ نَ ] (ع اِ) میوهٔ تاک که تازه است و چون خشک شود آن را زبیب (مویز) گویند. (از اقرب الموارد). انگور که میوهٔ معروف است. (غیاث اللغات) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). یک حبهٔ آن را عِنبة گویند. ج، أعناب. (از اقرب الموارد). عنب را به فارسی انگور و به ترکی اوزم و به هندی ناکهه نامند. ماهیت آن: ثمری است معروف که از درخت تاک که رز نیز نامند بهم می رسد. صیفی و شتوی باشد. و صیفی آن را انواع و اصناف بسیار است. بهترین آن سفید رسیدهٔ شیرین شاداب و بزرگ دانهٔ آن است که پوست آن رقیق و تخم آن کوچک و دانه های آن در مقدار متساوی باشند و در هم طپیده در خوشه نباشند. و خوشهٔ آن باریک نباشد. و الطف همه عسکری و صاحبی و ریش بابا و کشمشی بسیار شیرین و لطیف است. طبیعت آن: با قوای مختلفه است و انواع کثیره و مطلق رسیدهٔ آن و آخر اول گرم و تر و بعضی بسیار شیرین آن را تا دهم گرم و تر دانسته اند. افعال و خواص آن: منضج و سریع الانحدار و کثیرالغذاء و بهترین میوه ها است و در غذائیت و تولید خون صالح و معدل امزجهٔ غلیظه و مصفی خون و دافع مواد سوداویه و احتراقیه و مصلح حال صدر و ریه و مسمن بدن و زیادکنندهٔ پیه. و غذاهای ترش و آب سرد بالای انگور بغایت مفسد آن و مورث استسقا و تبهای عفن است. و باید که بعد از چیدن فی الفور تناول ننمایند، بلکه بعد از آنکه یک دو روز مانده باشد بخورند... (از مخزن الادویه): آنکه زلفش چو خوشهٔ عنب است لبش از رنگ همچو آب عنب.فرخی. عیب ناید بر عنب چون بود پاک و خوب و خوش گرچه از سرگین برون آید همی تاک عنب. ناصرخسرو. کشیده زلف گره گیر در میان دو لب چو خوشهٔ عنب اندر میانه را عناب. امیرمعزی. هان ثریا نه خوشهٔ عنب است دست برکن ز خوشه می بفشار.خاقانی. ترش و شیرین است مدح و قدح من تا اهل عصر از عنب می پخته سازند و ز حصرم توتیا. خاقانی. تیغ حصرم رنگ و بر وی دانه دانه چون عنب پخت گردون زآن عنب نقل و ز حصرم توتیا. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۲۷). آن عرب گفتا معاذاللََّه لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا.مولوی. عقل عاجز شود از خوشهٔ زرین عنب فهم حیران شود از حقهٔ یاقوت انار.سعدی. تین انجیر و عنب انگور و بادام است لوز جوز باشد گردکان، بسر و رطب خرمای تر. بسحاق اطعمه. و رجوع به انگور شود. || خمر. (اقرب الموارد). می انگوری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || نام بکرهٔ خواره و از آن یوم العنب مر قریش و بنی عامر را. (از منتهی الارب). نام ماده شتری. و یوم العنب نام روزی مابین قریش و بنی عامر. (ناظم الاطباء). || جِ عِنبة. (منتهی الارب). رجوع به عنبة شود. - آب عنب؛ خمر. شراب : آنکه زلفش چو خوشهٔ عنب است لبش از رنگ همچو آب عنب.فرخی. همت عالی طلب جام مرصع گو مباش رند را آب عنب یاقوت رمانی بود.حافظ. - بچهٔ عنب؛ کنایه از می : همه آبستن گشتند به یک شب که و مه این چنین زانیه باشد بچهٔ هر عنبی. منوچهری. - حصن عنب؛ نام قلعه ای است در فلسطین. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «عنب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نب» برای سرودن شعر