معنی عنان دادن

معنی عنان دادن

5 بازدید
[ عِ دَ ] (مص مرکب) دوانیدن اسب. (غیاث اللغات). لگام راست کردن تا اسب به تیزی رود. (از آنندراج). بتعجیل روان شدن و دوانیدن اسب. (ناظم الاطباء). عنان سپردن. گذاردن که اسب بخود رود: ای آنکه تا عنان بهوای تو داده ام از ناوک سخن صف خصمان دریده ام. خاقانی (از آنندراج). کنون چو سرو سهی هر کجا که آزادی است عنان سهو و طرب سوی جویبار دهد. ظهیرالدین فاریابی (از آنندراج). شاهزاده عنان به مرکب داد و روی به آبادانی نهاد. (سندبادنامه ص ۱۴۳). عنان داد رخش عنان تاب را برانگیخت چون آتش آن آب را.نظامی. طالب عنان توسن دل داده تا بچند آن سوی رهروی قدمی هم براه نه. طالب آملی (از آنندراج). - عنان دادن به کسی؛ کنایه از اختیار دادن او را. (آنندراج): اگر زمانه به گرگی دهد عنانش را بر او ز بهر سلامت سلام باید کرد. ناصرخسرو. تا یار عنان به باد و کشتی داده ست چشمم ز غمش هزار کشتی زاده ست. خاقانی. شد از راه رغبت به تعلیم او عنان داد یک ره به تسلیم او.نظامی. نیک مردان به بد عنان ندهند دوستان را به دشمنان ندهند.نظامی. محرمات حرمگاههای معبودند بمقتضای طبیعت عنان مده گستاخ. نظیری (از آنندراج). || حمله کردن. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «عنان دادن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید