معنی عنانکش
7 بازدید
[ عِ کَ / کِ ] (نف مرکب) آنکه عنان سوار را بکشد. (آنندراج). که عنان کشد. که عنان اسب کشیده دارد ایستادن را: معجز عنان کش سخن توست اگرچه دهر با هر فسرده ای به وفا همرکاب شد. خاقانی. || آهسته به راه رونده. || سخن به تأمل گوینده. (آنندراج). || که عنان از دست سوار بکشد. که عنان بستاند از دست سوار. سرکش. (ناظم الاطباء). - عنان کش شدن؛ آهسته براه رفتن. (ناظم الاطباء). - || در کارها تأمل کردن و بتأنی کار کردن. (ناظم الاطباء). - عنان کش کردن؛ کشیدن عنان به قصد ایستادن. توقف کردن. - عنان کش نکردن؛ توقف نکردن. درنگ نکردن : چون از آنجا کوچ کردند تا به کنار کش عنان کش نکردند. (تاریخ جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «عنانکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر