معنی عنان

معنی عنان

17 بازدید
[ عِ ] (ع مص) معارضه کردن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شریک بودن دو کس در مالی خاص نه در سایر اموال. یا معارض خرید کسی شدن بغرض مشارکت در آن چیز. یا برابر و مساوی بودن هر دو شریک در انبازی، بدان جهت که هر دو دوال لگام ستور برابر باشد. (از منتهی الارب). (اصطلاح شرع) عبارت است از شرکت بین دو نفر، خواه آزاد خواه بنده، خواه زنهاری، خواه کودک، و خواه هر دو مختلف الجنس باشند، در هر تجارتی یا در نوعی از انواع بازرگانیها، مانند گندم و خواربار. و شرکةالعنان و شرکة عنان، بعبارت دیگر هم بحالت وصفی و هم بحالت اضافی نیز گویند. و قید دو نفر، برای تعیین حداقل شرکاء میباشد نه آنکه قید احترازی است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به اقرب الموارد، آنندراج و ناظم الاطباء شود. || (اِمص) پیش آمدگی. (از منتهی الارب). - شرکت عنان. رجوع به عنان شود. - مشارکت عنان. رجوع به عنان شود.
[ عِ ] (ع اِ) دوال لگام که بدان اسب و ستور را بازدارند. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). دوال لگام که سوار به دست گیرد، و اطلاق آن بجای مهار، نیز صحیح باشد. (از آنندراج). تسمهٔ لجام که بوسیلهٔ آن چهارپا را نگه دارند. (از اقرب الموارد). دوال لگام ستور که سوار به دست گیرد. افسار. دهانه. زمام. (فرهنگ فارسی معین). ج، أعنة، عُنُن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). و جمع دوم آن کمتر به کار می رود. (از اقرب الموارد): عنان تکاور بدو داد و گفت که با تو همیشه خرد باد جفت.فردوسی. اگر دست بیکار گشت از عنان روانت به چنگ اندر آرد سنان.فردوسی. ز گرد سپه پیل شد ناپدید کس از خاک دست و عنان را ندید. فردوسی. ز پای و رکاب و ز دست و عنان ز بازوی و آن آب داده سنان.فردوسی. روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو کنده ای گردد رکیب و اژدها گردد عنان. فرخی. عنان بر گردن سرخش فکنده چو دو مار سیه بر شاخ چندن.منوچهری. بس سخت متازید ای سواران گر در کفتان از خرد عنان است.ناصرخسرو. و اکنون چون کار به آخر رسید سوی من آورد عنان عناش.ناصرخسرو. مرکب شعر و هیون علم و ادب را طبع سخن سنج من عنان و مهار است. ناصرخسرو. عنان جیحون در دست طبع خاقانی است از آن جهت به سمرقند خضرخان ماند. خاقانی. ای دوست در رکاب بختت چون جنت در عنان کعبه.خاقانی. قوت حزم ترا کوه به زیر رکاب سرعت عزم ترا باد به زیر عنان.خاقانی. رکاب از شهربند گنجه بگشای عنان شیر داری پنجه بگشای.نظامی. || رجل طرف العنان؛ مرد سبک و چست و چابک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ذل عنانه؛ فرمانبر و منقاد شد. || هما یجریان فی عنان؛ هنگامی که دو تن در فضل یا جز آن برابر باشند. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || هو قصیرالعنان؛ وی کم خیر است. || رجل طویل العنان؛ مرد شریف و بزرگوار. || رجل أبی العنان؛ مردی امتناع ورزنده و ممتنع. || امتلأ عنانه؛ نهایت مجهود و کوشش را به کار برد. (از المنجد). || جری الفرس عناناً؛ اسب یکباره تا هدف و نهایت دوید. || کبا الفرس فی عنانه؛ اسب بسر درآمد و لغزید در دویدنش. || أرخ من عنانه؛ گشایش و رفاهیت کن از برای او. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || در دو شاهد زیر، عنان ظاهراً بمعنای اسب یا اسب سوار آمده است :
[ عِ ] (ع اِ) جِ عُنّة. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به عنة شود.
[ عَ ] (ع اِ) ابر یا ابر آب گیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || عنان السماء؛ آنچه از آسمان بنظر درآید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء): نور و شعله هر یکی شمعی از آن برشده خوش تا عنان آسمان.مولوی. دو درم سنگ است پیه چشمتان نور روحش تا عنان آسمان. مولوی (مثنوی ج ۴ ص ۳۸۹). || آنچه از آسمان بالا رفته باشد. (از اقرب الموارد). || پیرامون سرای. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): عنان الدار؛ جانب و کنار خانه. (از اقرب الموارد).
[ عَ نْ نا ] (ع ص) درنگ کار. گویند هو عنان الخیر؛ یعنی وی در نیکی درنگ میکند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || سباق. (المنجد).
[ عُ نْ نا ] (ع اِ) اصل العنوان. (منتهی الارب).
[ عِ ] (اِخ) زنی شاعره. (منتهی الارب). جاریهٔ ناطقی. زنی شاعر، ادیب و نویسنده بود و هارون الرشید او را به سی هزار دینار خرید. عنان را با شعرا و نویسندگان معاصر خود اخبار و حکایاتی است که در کتب مختلف ذکر شده است. رجوع به اعلام النساء ج ۳ ص ۳۶۷، الاغانی اصفهانی، عقدالفرید، الموشی للوشاء، و نهایةالارب نویری شود.
[ عِ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). وادیی است در دیار بنی عامر که قسمت بالای آن متعلق به بنی جعدة و قسمت پایین آن متعلق به بنی قشیر است. (از معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «عنان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید