معنی عناد
7 بازدید
[ عِ ] (ع مص) از همدیگر جدا گردیدن و کرانه گزیدن. (منتهی الارب). جدا شدن از کسی و با خلاف و عصیان با وی معارضه کردن. (از اقرب الموارد). || مکافات کردن بخلاف. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || مرتکب خلاف و عصیان گشتن. (از ناظم الاطباء). گردنکشی کردن. (فرهنگ فارسی معین). || ستیزه کردن و از راه بیراه کردن و روان شدن. (آنندراج). ستیهیدن با کسی. (دهار). ستیزه کردن و لجاج ورزیدن. (فرهنگ فارسی معین). معاندة. || (اِمص) گردنکشی و تمرد: به اتفاق به نیشابور آمدند و به ترتیب ساز و استکمال آلت مبارزت و استعداد روز عناد مشغول شدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۲). || ستیزه و لجاج. لجاجت. لج بازی. خیرگی. خیره سری. خیره چشمی. شوخی. شوخ چشمی. یکدندگی : از عبث و فساد و کفر و عناد و ثقل ارصاد ایشان بر قوافل و ابناء سبیل غیرت بر نهاد او مستولی گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۳). سیرت بغی و عناد آن گروه در نهاد وی متمکن نشده است. (گلستان سعدی). - عناد کردن؛ متعصب شدن. تعصب به کار بردن. لجاج کردن. لجاجت کردن. خیره چشمی کردن. - عناد ورزیدن؛ ستیزه کردن. (فرهنگ فارسی معین). - || گردنکشی کردن. (فرهنگ فارسی معین).[ عِ ] (اِخ) جدی جاهلی بوده است. و فرزندان او بطنی از سنبس، از قحطانیة باشند. مسکن آنان در برخی اعمال غربی مصر بوده است. (از الاعلام زرکلی ج ۲).
کلمات همقافیه با «عناد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر