معنی عمیر

معنی عمیر

7 بازدید
[ عَ ] (ع ص) جای معمور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جای آباد، و آن فعیل است بمعنای مفعول. (از اقرب الموارد). || ثوب عمیر؛ جامهٔ سخت باف. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جامهٔ محکم. (از اقرب الموارد). || کثیر بجیر عمیر؛ از اتباع است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). بسیار متعدد. (ناظم الاطباء). کثیر بشیر، بجیر عمیر؛ از اتباع است. (از تاج العروس).
[ عُ مَ ] (ع اِ مصغر) تصغیر عُمْر. رجوع به عُمر شود. || تصغیر عَمرو. رجوع به عَمرو شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) موضعی است نزدیک مکه. (منتهی الارب). تصغیر عُمر است و آن جایگاهی است در نزدیکی مکه. (از معجم البلدان). - بئر عمیر؛ چاهی است در حزم بنی عُوال. (منتهی الارب) (از معجم البلدان).
[ عُ مَ ] (اِخ) نام اسب حنظلةبن شبار است. (منتهی الارب).
[ عُ مَ ] (اِخ) مکنی به ابوالوازع. رجوع به ابوالوازع شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) مکنی به ابومغلس. رجوع به ابوالمغلس شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) مولی ابی اللحم. صحابی است. (از منتهی الارب).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابی وقاص. وی برادر سعدبن ابی وقاص بود. و در سن شانزده سالگی در غزوهٔ بدر به شهادت رسید. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳۴۱ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن تمیم. رجوع به ابوهلال شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حباب بن جعدهٔ سلمی. رئیس قیسیان در عراق، از قهرمانان زیرک بشمار می رفت. وی از همراهان ابراهیم بن اشتر، در جنگ با عبیداللََّه بن زیاد در «خازر» بوده است. سپس به قرقیسیا آمد و بر عمیدالملک بن مروان شورش کرد و بر نصیبین دست یافت. آنگاه قبیلهٔ قیس همگی وی را به ریاست پذیرفتند. بین او و یمانیه و بنی کلب و تغلب جنگهایی رخ داد که از آنجمله است: جنگ ماکسین، ثرثار اول، ثرثار ثانی، فدین، سکیر، معارک، شرعبیة و بلیخ. وی در تمام این جنگها قهرمان اول بشمار می رفت و سرانجام بسال ۷۰ هـ .ق. در جنگ حشاک به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی از تاریخ ابن اثیر، حوادث سال ۷۰).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حمام. از صحابیان بود. (منتهی الارب). وی در غزوهٔ بدر شهید گشت. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳۴۰ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن زوذی. رجوع به ابوکثیر شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سعدبن عبید اوسی انصاری. وی از صحابیان بود و در فتوحات شام شرکت داشت. از جانب خلیفهٔ دوم بر شهر حمص حاکم گشت و خلیفه در حق او می گفت: کاش مرا مردانی چون عمیربن سعد می بود تا در برآوردن اعمال مسلمانان از آنها یاری بخواهم. عمیر تا زمان خلافت معاویه در قید حیات بود و در حدود سال ۴۵ هـ .ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی از الاصابة ج ۳ ص ۳۲).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سعید نخعی. رجوع به ابویحیی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عامربن دهمان بن حارث بن غنم بن مالک بن کنانه. وی پدر مادر عایشه زوجهٔ پیامبر (ص) بود. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۲۴).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عامربن عبد ذی الشری. گویند نام او ابوهریرة بوده است. رجوع به ابوهریرة (عبدالرحمان بن صخر...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عباد کلبی. وی دبیر معاویةبن ابی سفیان بود. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۵۶۳ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالمجید. رجوع به ابومغیرة شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبد عمرو. از صحابیان بود. (از منتهی الارب).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مُقاعِس بن عمرو. از تمیم از عدنانیة. جدی جاهلی است. (از الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۴۲).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن نمیر. رجوع به ابووقرة شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ولید خراسانی. وی از والیان و رئیسان کارآمد به شمار می رفت و در اواخر عمر خویش مدت شصت روز بر مصر حاکم گشت. و سرانجام بسال ۲۴۱ هـ .ق. به دست اهالی جوف بقتل رسید. و برخی از شعرا در مرگ وی مرثیه ساخته اند که از آن جمله ابوتمام است. (از الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۴۲).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن وهب بن خلف جمحی. وی صحابی از شجاعان بود. ابتدا با کفار قریش در غزوهٔ بدر به مخالفت با مسلمانان جنگید و یکی از پسرانش به اسیری مسلمانان درآمد و چون به مکه بازگشت صفوان بن امیه در حجر وی را اغوا کرد و وعده هایی به او داد تا محمد (ص) را بقتل برساند. عمیر پذیرفت و به مدینه رفت و با شمشیر بر پیغمبر (ص) که در مسجد بود وارد گشت. پیامبر (ص) سبب آمدن او را پرسید، جواب داد که آمده ام تا در مقابل فدیه، فرزندم را رها سازم. پیغمبر (ص) پرسید پس این سلاح چیست که با خود داری؟ جواب داد که فراموش کردم آن را از خود دور سازم. آنگاه پیامبر به وی گفت: صفوان بن امیه در حجر چه وعده ترا داده است؟ عمیر ابتدا منکر شد، ولی چون پیامبر (ص) جمیع گفته های صفوان را بر او تکرار کرد، وی در شگفت شد و همانجا اسلام آورد و همراه مسلمانان در غزوهٔ احد و غزوات پس از آن شرکت کرد و تا زمان خلافت خلیفهٔ دوم در قید حیات بود. و در حدود سال ۲۰ هـ .ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی از الاصابة ج ۲ ص ۳۶). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳۴۲ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن هانی. شامی، مکنی به ابوالولید. از تابعیان بود و گویند درک صحبت سی تن از اصحاب رسول اللََّه (ص) را کرده است. رجوع به صفة الصفوة ج ۴ ص ۱۹۳ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن یحیی سیستانی. از بزرگان و فضلای سیستان بود و نام او در تاریخ سیستان آمده است. رجوع به تاریخ سیستان ص ۲۰ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن یریم. رجوع به ابوهلال شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن یزید. محدث است. (منتهی الارب). رجوع به ابوسریة شود.

کلمات هم‌قافیه با «عمیر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید