معنی عمید
25 بازدید
[ عَ ] (ع ص) شکسته دل از عشق. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). آنکه عشق وی را شکسته باشد. || سخت غمگین. (از اقرب الموارد). بیقرار و تفته از بیماری و جز آن. (منتهی الارب). || (اِ) خانه ای که کسی در آن پناهنده شود، و بست و پناهگاه. (ناظم الاطباء). || سردار قوم. (منتهی الارب). سرور و تکیه گاه قوم که حوایج خود را به او رجوع کنند. (از اقرب الموارد). خواجه. (دهار) (زمخشری). رئیس قوم. سرور. مهتر. (فرهنگ فارسی معین). ج، عُمداء. وزیر. بزرگ : آن کو عمید رفت ز خانه آن کو ادیب رفت به مکتب.مسعودسعد. هر کس از دعوی عمیدند و خطیرند و بزرگ تو ز معنی هم عمیدی هم بزرگی هم خطیر. سنائی. ای ولینعمت احرار و عبید منعم و مکرم دهقان و عمید.سوزنی. || عمید، سابقاً یک نوع مخاطبه بود که از جانب سلطان به وزرا و بزرگان داده میشد: امیر فرمود وی [ بوسهل حمدوی ] را خلعتی راست کردند، چنانکه وزیران را کنند... و مخاطبهٔ وی الشیخ العمید فرمود، و خواجهٔ بزرگ احمد عبدالصمد را آزار آمد از این مخاطبه. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۹۰). این سلطان ما امروز نادرهٔ روزگار است، خاصه در نبشتن و نامه فرمودن و مخاطبه نهادن. و مخاطبهٔ این بوسهل به لفظ عالی خویش گفته است که عمید باید نبشت که ما از آل بویه بیشیم و چاکر ما از صاحب عباد بیش است. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۰). بیاید در تاریخ بابی سخت مشبع آنچه رفت و سالاری تاش و کدخدایی دو عمید بوسهل حمدوی و طاهر کرخی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۳). آنکه در نامه ها خطابش هست از عمیدان عصر مولانا.مسعودسعد. - عمیدالامر؛ مایه و نظام کار. (از اقرب الموارد). - عمیدالوجع؛ محل و مکان درد. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عمید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر