معنی عمیان
5 بازدید
[ عُ مْ ] (ع ص، اِ) جِ أعمی ََ. کوران. نابینایان : ز نابیناست پنهان رنگ، بانگ از کر پنهانست همی بینند کران رنگ را، و بانگ را عمیان. ناصرخسرو. رجوع به أعمی ََ شود. || کور. نابینا: مور بر دانه از آن لرزان بود که ز خرمنگاه خود عمیان بود.مولوی. - برعمیان؛ چون کوران. کورکورانه. بطریق کوران : چند برعمیان دوانی اسب را باید استا پیشه را و کسب را.مولوی. - علی العمیان؛ کورکورانه. (از دزی).[ ] (ع اِ) نوعی ماهی است. (از دزی از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «عمیان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر