معنی عمق
6 بازدید
[ عَ ] (ع اِ) غورهٔ خرما در آفتاب نهاده جهت خشک شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کرانهٔ دشت دور از دیدار. (منتهی الارب). نواحی دوردست از مفازه و بیابان. (از اقرب الموارد). ج، اَعماق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). عُمق. رجوع به عُمق شود. || مغ چاه و وادی و کوه و جز آن. (منتهی الارب). قعر چاه و دره و وادی و امثال آن. (از اقرب الموارد). ج، اَعماق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). عُمق. عُمُق. رجوع به عُمق شود.[ عَ ] (اِخ) قلعه ای است ویران بر فرات، از آن است موبد خلیل بن ابراهیم. (منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) چشمه ای است در وادی فرع. (منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) کوره ای است در نواحی حلب در شام. و ابتدا از نواحی انطاکیه بشمار می رفت و نام آن در شعر متنبی و ابوالعباس صفری آمده است. (از معجم البلدان). شهرستانی است در سواد حلب. (منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) وادیی است از وادیهای طائف. و هنگام محاصرهٔ طائف حضرت رسول (ص) به این مکان فرودآمدند. در آنجا چاهی است که عمیقتر از آن در طائف نباشد. (از معجم البلدان). رودباری است در طائف. (منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) موضع و جایگاهی است بنزدیکی مدینه از بلاد مُزَینه، و عبیداللََّه بن قیس بیت شعری دربارهٔ آن دارد که در معجم البلدان مذکور است. و برخی گویند که عمق چشمه ای است در وادی فُرع. (از معجم البلدان). موضعی است یا آبی است به بلاد مزینه. (منتهی الارب).[ عَ مَ ] (اِخ) موضعی یا آبی است به بلاد مزینه. (منتهی الارب). عَمق.[ عَ مَ ] (ع اِ) حق و استحقاق. (اقرب الموارد). حق. یقال: له فیه عمق؛ یعنی مر او را حقی است در آن. (منتهی الارب).[ عِ مَ ] (ع ص، اِ) جِ عَمیقة. رجوع به عمیقة شود.[ عُ ] (ع مص) دورتک و دراز گردیدن. (منتهی الارب). دور و دراز و گسترده و عمیق شدن. (از اقرب الموارد). عَماقة. رجوع به عماقة شود.[ عُ ] (ع اِ) مغ چاه و وادی و کوه و جز آن. (منتهی الارب). قعر چاه و دره و وادی و امثال آن. (از اقرب الموارد). ج، اَعماق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). عَمق. عُمُق. مغاکی. (دهار). ژرفا و تک از هر گودی. (ناظم الاطباء). ژرفنا. ژرفی. گودی. ته. بن. فرود. تک : زندگانی خداوند دراز باد، اعمال غزنی دریائی است که غور و عمق آن پیدا نیست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۵). || یکی از ابعاد سه گانهٔ جسم است در مقابل طول و عرض. ستبرنا. ژرفا. ژرفنا: و عادت مردمان چنان رفته است که درازترین بعدی را طول نام کنند، ای درازا، و آنکه کمتر است او را عرض نام کنند، ای پهنا، و سدیگر را عمق نام کنند، ای ژرفا. (التفهیم). نه طول است او را نه عرض و نه عمق نه اندر سطوح و نه در انتهاست. ناصرخسرو. در کشاف اصطلاحات الفنون، تعریف عمق چنین آمده است: عمق بر چند معنی اطلاق شود: اول، سومین امتدادی که مقاطع باشد هر یک از دو امتداد پیش از خود را بر زوایا (دو امتداد دیگر درازا و پهنا است) و بدین معنی عمق سومین ابعاد جسمی است. دوم، «ثخن» مطلقاً، خواه نازل باشد و خواه صاعد، و آن را جسم تعلیمی نیز گویند، و اینکه گویند هر جسمی فی نفسه عمیق است از این معنی گرفته شده. سوم، «ثخن» نازل یعنی مقید به اعتبار نزولش؛ اما ثخن صاعد را سمک نامند. چهارم، امتداد از سینه تا «ظَهر» انسان، و امتداد از «ظَهر» چهارپایان تا زمین. || کرانهٔ دشت دور از دیدار. (منتهی الارب). نواحی دوردست از مفازه و بیابان. (از اقرب الموارد). ج، أعماق. (منتهی الارب). عَمق. رجوع به عَمق شود.[ عُ مُ ] (ع اِ) مغ چاه و وادی و کوه و جز آن. (منتهی الارب). قعر چاه و دره و وادی و امثال آن. (از اقرب الموارد). عُمق. عَمق. || جِ عَمیقة. رجوع به عمیقة شود.[ عُ مَ ] (اِخ) جاده راه مکه بین معدن بنی سُلَیم و ذات عِرق و عامه آن را عُمُق خوانند که خطاست. (از معجم البلدان). فرودگاهی است در میان ذات عرق و معدن بنی سلیم. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عمق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مق» برای سرودن شعر