معنی عمرو

معنی عمرو

6 بازدید
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عاص بن وائل سهمی قرشی، مکنی به ابوعبداللََّه. از دُهات عرب. وی ابتدا از دشمنان سرسخت اسلام بود، سپس اسلام آورد و از جانب پیغمبر (ص) به فرماندهی در چند غزوه فرستاده شد. او از طرف خلیفهٔ دوم، والی فلسطین و پس از فتح مصر والی آنجا گشت، و خلیفهٔ سوم وی را برکنار کرد. در جنگ صفین بین علی (ع) و معاویه، وی از طرف معاویه برای حکمیت معرفی شد که واقعهٔ آن مشهور است. و بسال ۳۸ هـ .ق. از جانب معاویه والی مصر گشت و بسال ۴۳ هـ .ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۳۴). - مثل عمرو عاص؛ عظیم محیل. قوی مکار. سخت فریب دهنده.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عاصم کلابی. رجوع به ابوعثمان شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عامربن اخی. رجوع به ابوالزعراء شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عامر بهدلی. رجوع به ابوالخطاب شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن احمد. رجوع به عمرو کرمانی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان عنسی. رجوع به ابووهب شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عبدالملک بصری. رجوع به ابوالنضیر شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به ابوعاصم البجلی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن وهب. رجوع به ابومعاویه شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عبدِوَدّ عامری. از بنی لؤی، از قریش. از سوارکاران و شجاعان مشهور قریش بود که تا هنگام مرگ اسلام نیاورد. و بسال ۵ هـ .ق. در غزوهٔ خندق به دست علی (ع) به قتل رسید. هیچیک از سوارکاران عهد جاهلیت شهرت عمروبن عبدود را نداشته اند. (از الاعلام زرکلی از شرح نهج البلاغهٔ ابن ابی الحدید ج ۳ ص ۲۸۰). نام عمرو در ادبیات فارسی نیز بسیار به کار رفته است و غالباً با نام عنتر همراه میباشد که اشاره است به عنترةبن عمرو عبسی یکی دیگر از شجاعان و سوارکاران مشهور عرب در عهد جاهلیت : گر او رفتی بجای حیدر گرد به رزم شاه گردان عمرو عنترنش آهن درع بایستی نه دلدل نه سرپایانش بایستی نه مغفر.دقیقی. علی آنکه چون مور شد عمرو عنترز بیم قوی نیزهٔ مارسارش.ناصرخسرو. گاهی هزبروار برون آید با خشم عمرو و با شغب عنتر.ناصرخسرو. بی نظیر و بدل آن بود که گشتند بقهر عمرو و عنتر بسر تیغش خاسی و حسیر. ناصرخسرو. تا ذوالفقار جود وی آهخته شد به دهر شد خون عمرو عنتر بخل از جهان هدر. سوزنی.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عبسة. رجوع به ابونجیح شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عبید بصری. رجوع به عمرو بصری شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عثمان، مکنی به ابوبشر و ملقب به سیبویه. امام نحویان و اولین کسی بود که علم نحو را گسترش داد. وی بسال ۱۴۸ هـ .ق. در یکی از قرای شیراز متولد شد، سپس به بصره رفت و از ملازمان خلیل بن احمد گشت. و در آنجا کتاب مشهور خود را به نام «الکتاب» در نحو تصنیف کرد؛ سپس به بغداد رفت و مناظره ای با کسائی ترتیب داد و چون در آن پیروز گشت هارون الرشید ده هزار درهم او را پاداش داد. سیبویه در اواخر عمر به اهواز رفت و بسال ۱۸۰ هـ .ق. در آنجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به سیبویه شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عثمان بن حکم بن شعره، مکنی به ابوالحسین. از مشایخ مصر در قرن سوم هجری. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۱ شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عدی. رجوع به آل نصر شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن علاء. رجوع به ابوالعلاء شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عمران. رجوع به ابوالسواد شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عون واسطی. رجوع به ابوعثمان شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن فهم بن تیم اللََّه. رجوع به عمرو تنوخی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن قائد. رجوع به ابوعلی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن قمیئةبن ذریح. رجوع به عمرو بکری شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن قیس بن زائدةبن اصم. مشهور به ابن ام مکتوم. از صحابیان شجاع بود. وی از بینایی محروم بود و در مکه اسلام آورد و پس از غزوهٔ بدر به مدینه مهاجرت کرد و با بلال حبشی برای رسول اللََّه (ص) اذان میگفت. و پیغمبر هنگامی که در غزوه ها بود وی را در مدینه به نیابت خود امام جماعت قرار می داد. عمرو با وجود نابینایی در جنگ قادسیه شرکت کرد و پس از آن به مدینه بازگشت و به سال ۲۳ هـ .ق. اندکی پیش از درگذشت خلیفهٔ دوم درگذشت. (از اعلام زرکلی از طبقات ابن سعد).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن کرکره، مکنی به ابومالک. یکی از فصحای عرب و ربیب ابوالبیداء رباحی بود. وی در بادیه خواندن آموخت و در حضر صنعت وراقی ورزید. در نحو و لغت مذهب بصریان داشت. و کتاب خلق الانسان و کتاب الخیل از اوست. (از الفهرست ابن الندیم). رجوع به معجم الادباء ج ۶ ص ۹۱ شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن کلثوم بن عمروبن مالک بن عتاب، از بنی تغلب، مکنی به ابوعباد. شاعری جاهلی و خوش طینت و شجاع بود. مدتهای طولانی ریاست قوم خود تغلب را به عهده داشت. و او همان کسی است که عمروبن هند پادشاه حیره را به قتل رساند. مشهورترین اشعار او معلقه ای است به مطلع: «الا هبی بصحنک فاصبحینا» که آن را هزار بیت دانسته اند، ولی جز اندکی از آن چیزی در دست نیست. وی در حدود سال ۴۰ قبل از هجرت در الجزیره درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن لحی بن حارثة. رجوع به عمرو ازدی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن لیث صفاری. دومین تن از سلسلهٔ صفاریان. رجوع به صفاریان شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مالک ازدی. رجوع به عمرو شنفری شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مالک جنبی. رجوع به ابوعلی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مجمع کوفی. رجوع به ابوالمنذر شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی رزین. رجوع به ابوعثمان شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن محمدبن سلام. رجوع به ابن الجعابی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن محمدبن سلیمان بن راشد. رجوع به ابن بانه شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن محمدبن عمرو. رجوع به ابومحمد شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن محمدبن غاز. رجوع به ابوحفص (عمرو...) شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن محمد ناقد. رجوع به ابوعثمان شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مرزوق. رجوع به ابوعثمان شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مروان. رجوع به ابوالعبس شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مرة. رجوع به ابومریم شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مرهٔ حملی. رجوع به ابوعبداللََّه شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مَسْعَدةبن سعدبن صول. از وزرای مأمون عباسی و از نویسندگان توانا بود. وی ابتدا در عهد هارون الرشید نزد جعفربن یحیی برمکی به کتابت مشغول بود، سپس مقامش بالا گرفت. و در نویسندگی پیرو روش ایجاز و سادگی بود و بسیاری از نوشته های او در کتابهای ادب نقل شده است. عمرو به سال ۲۱۷ هـ .ق. در أذنة (یا اطنة) واقع در ترکیهٔ امروزین درگذشت. (از الاعلام زرکلی از وفیات الاعیان، و ارشادالاریب). ابن الندیم در الفهرست آرد که دیوان عمروبن مسعدة و برادرش مجاشع جمعاً پنجاه ورقه است.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن معاویة. رجوع به ابوالمهلب شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن معدی کَرِب بن عبداللََّه زبید. از سوارکاران شجاع یمن در زمان جاهلیت بود. وی بسال ۹ هـ . ق. هجرت به مدینه آمد و اسلام آورد و به یمن بازگشت. و پس از وفات پیغمبر (ص) مرتد شد، ولی اندکی بعد دیگر بار به دین اسلام درآمد و به عراق هجرت کرد و در جنگ قادسیه شرکت جست. با روحی عصیانگر بود و سرسختی عهد جاهلیت را داشت. شعر نیکو می سرود و بسال ۲۱ هـ .ق. در نزدیکی ری درگذشت. (از الاعلام زرکلی از الاصابة). ابن الندیم در الفهرست آرد که دیوان عمروبن معدی کرب را ابوسعید سکری و ابوعمرو الشیبانی گرد کرده اند.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن منذربن امری ءالقیس بن نعمان. رجوع به عمرو لخمی (ابن هند...) شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن موسی بن مضرب. رجوع به ابومضرب شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن میمون بن مهران. رجوع به ابوعبداللََّه شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن میمون الاوری. رجوع به ابوعبداللََّه شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن نصر رصانی. او را پنجاه ورقه شعر است. (از الفهرست ابن الندیم).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ولیدبن عقبة. رجوع به ابوقطیفه شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن هاشم. رجوع به ابومالک شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن هاشم جنبی. رجوع به ابومالک شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن هشام بن مغیرة. رجوع به ابوجهل شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن هشیم کوفی. او راست: کتاب فضائل القرآن. (از الفهرست ابن الندیم).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن هند لخمی. رجوع به عمرو لخمی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن هیثم بن قطن. رجوع به ابوقطن شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن یثربی بن بشر. رجوع به عمرو ضبی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) اسم علم است اشخاص را، واو آن زائد است و فقط در دو حالت رفع و جر بر آن افزوده گردد تا با «عُمَر» اشتباه نشود، اما در حالت نصب چون آخر آن الف میگیرد «عَمْراً» میشود. و چون «عُمَر» بعلت غیرمنصرف بودن قبول تنوین نمیکند لذا عمرو در این حالت با آن اشتباه نمیشود و احتیاجی به واو نخواهد داشت. ج، عَمرون، أعمُر، عُمور. رجوع به اقرب الموارد، منتهی الارب و ناظم الاطباء شود. - امّ عمرو؛ کفتار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به ام شود. - عمرو و زید؛ بجای فلان و بهمان. رجوع به همین ماده در ردیف خود شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) نام شیطان فرزدق است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) نام کوهی است در بلاد هذیل. و برخی گویند که کوهی است در سراة و نام آن عمروبن عدوان باشد. (از معجم البلدان).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) جدی است جاهلی. و فرزندان او بطنی از بلی، از قضاعة از قحطان را تشکیل میدهند. و مسکن آنان در صعید مصر بود. (از اعلام زرکلی از نهایةالارب ص ۳۰۲).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) جدی است جاهلی. و فرزندان او بطنی از حرب، از عرب حجاز را تشکیل میدهند. (از اعلام زرکلی از نهایةالارب ص ۳۰۳، و معجم قبائل العرب ص ۸۲۸).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) جدی است جاهلی. و فرزندان او بطنی از درماءبن ثعلبة، از طی، از قحطانیة را تشکیل میدهند. مسکن آنان در مصر و شام بود. (از الاعلام زرکلی از السبائک ص ۵۸ و نهایةالارب ص ۳۰۳).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) جدی است جاهلی. از بنی زهیر، از جذام. مسکن فرزندان او در دقهلیة و مرتاحیهٔ مصر بوده است. (از الاعلام زرکلی از نهایةالارب ص ۳۰۳).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) جدی است جاهلی. و فرزندان او بطنی از بنی صخر، از جذام، از قحطانیة را تشکیل میدهند. مسکن آنان در صرخد از بلاد شام بوده است. (از الاعلام زرکلی از نهایةالارب ص ۳۰۴، و السبائک ص ۴۸).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) جدی است جاهلی. و فرزندان او بطنی از لخم، از قحطانیة را تشکیل میدهند. مسکن آنان در اطفیحیهٔ مصر بوده است. (از الاعلام زرکلی از نهایةالارب ص ۳۰۵، و البیان و الاعراب ص ۶۲).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) تابعی است. رجوع به ابوسعید شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) مکنی به ابی الوازع. رجوع به ابوالوازع شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ابرهة ذی المنار. از تبابعهٔ یمن. و از آنجا که او مردی ظالم و ستمگر بود به ذوالاذعار ملقب گشت. رجوع به ذوالاذعار و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی ج ۵ ص ۲۳۶. التیجان ص ۱۳۳. تاج العروس ج ۵ ص ۲۲۵. ابن خلدون ج ۲ ص ۵۱. السبائک ص ۲۰.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ابی جندب. رجوع به ابوعطیهٔ وداعی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ابی حکیم. رجوع به ابوسعید شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ابی سلمة. پسر ام سلمه بود قبل از تزویج با رسول اکرم (ص). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۲۶ شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن احمربن عمرد. رجوع به عمرو باهلی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن اخطب. رجوع به ابوزید شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن اُدّبن طابخةبن الیاس بن مضر. از عدنان. وی جدی جاهلی بود. و عثمان و أوس فرزندان او بودند. (از الاعلام زرکلی از جمهرةالانساب ص ۱۹۰، و السبائک ص ۲۳).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ازدبن غوث. از کهلان، از قحطانیة. جدی است جاهلی. و برخی فرزندان او در عمان و برخی در حجاز ساکن گشتند. (از اعلام زرکلی از جمهرةالانساب ص ۳۵۴، و نهایةالارب ص ۳۰۲، و السبائک ص ۶۰).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ازهر. رجوع به ابوعثمان شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن اسد. از خزیمة، از عدنان. جدی است جاهلی. و گویند که وی اولین کسی از عرب بود که آهن را مورد استفاده قرار داد. (از الاعلام زرکلی از السبائک ص ۵۸، و نهایةالارب ص ۳۰۱، و القاموس، ذیل مادهٔ «سمک»).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن اسود. رجوع به عمرو کلبی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن اسود. رجوع به ابوعیاض شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن امری ءالقیس. رجوع به عمرو خزرجی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن امری ءالقیس بن عمرو. رجوع به عمرو لخمی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن امیةبن خویلد. رجوع به عمرو ضمری شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن اهبان بن دثار. رجوع به عمرو فقعسی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ایوب. رجوع به ابوعبداللََّه شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن أیهَم بن افلت. رجوع به عمرو تغلبی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن بحربن محبوب مشهور به جاحظ. رجوع به جاحظ شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن بشر حارثی. رجوع به ابوالرداد شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن بشر همدانی. رجوع به ابوهانی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن بعکک بن حجاج. رجوع به ابوالسنابل شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن بکربن حبیب. از تغلب بن وائل، از عدنانی ها. جدی بود جاهلی و ولیدبن طریف از نسل اوست. خواهر وی «لیلی» نام داشت. (از الاعلام زرکلی از نهایةالارب ص ۳۰۲، و جمهرةالانساب ص ۳۸۹).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن بکر تمیمی. رجوع به عمرو تمیمی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن تبان اسعد ابی کرب. از تبابعهٔ یمن. وی برادرش حسان را در حمله به عراق همراهی کرد، سپس با برخی از فرماندهان همداستان شد و برادرش را بقتل رساند و خود بر حمیر سلطان گشت و مدت ۶۳ سال سلطنتش بطول انجامید. وی معاصر عمروبن حجر کندی، جد امری ءالقیس بود. (از اعلام زرکلی از التیجان ص ۲۹۸).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن تبع. رجوع به ذوالاعواد شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن تمیم بن مر. از عدنانیها. جدی بود جاهلی. و فرزندانش عنبر و اسید و هجم و مالک و حارث بودند. (از اعلام زرکلی از السبائک ص ۲۵، و جمهرةالانساب ص ۱۹۷، و التاج ج ۹ ص ۹۹).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ثابت. رجوع به ابومحمد شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ثعلبةبن عتاب. رجوع به عمرو طائی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن جابر. رجوع به ابوالمشرفی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن جابربن کعب. رجوع به عمر متنکب شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن جبلةبن باعث. رجوع به عمرو یشکری شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن جزی سکری. مملوک و شاعری قلیل الشعر است. (از الفهرست ابن الندیم).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن جفنةبن عمرو. رجوع به عمرو غسانی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن جموح بن یزد. رجوع به عمرو سلمی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن جمیع، مکنی به ابوحفص. از فقهای فرقهٔ اباضیه در قرن هشتم هجری. وی از اهالی جزیرهٔ جربة در مغرب بود و در حدود سال ۷۵۰ هـ .ق. در آنجا درگذشت. (از اعلام زرکلی از السیر شماخی ص ۵۶۱).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حارث بن غنم. از بنی هذیل، از دنانیها. جدی بود جاهلی و فرزندان او بطنی از هذلی ها را تشکیل میدهند. (از الاعلام زرکلی از نهایةالارب ص ۳۰۶، و السبائک ص ۲۱).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حارث بن مضاض. رجوع به عمرو جرهمی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حارث بن هانی. رجوع به ابومالک اشعری شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حریث. رجوع به ابوسعید شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حریث. رجوع به ابومحمد شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حسان. رجوع به ابوطلق شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حصین بن قیس بن قنان بن متی. وی پس از پدر خویش هم نزد خلیفه مهدی عباسی شغل پدر داشت. پس از آن کاتب خالدبن برمک بود و در خدمت خالد درگذشت. (از الفهرست ابن الندیم).
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حمق بن کاهل. رجوع به عمرو خزاعی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن دینار. رجوع به ابومحمد شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن دینار. رجوع به ابویحیی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ربیع بن طارق. رجوع به ابوحفص (عمرو...) شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن سعیدبن عاص. رجوع به اشدق شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن سفیان. رجوع به ابوالاسود دؤلی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن سفیان سلمی. رجوع به ابوالاعور شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن سلمهٔ حداد. رجوع به ابوحفص حداد شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن سنان بن سمی. رجوع به عمرو تمیمی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن شاس بن عبید. رجوع به عمرو اسدی شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن شراحیل. رجوع به ابومغیرة شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن شرحیل. رجوع به ابومیسره شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن شعیب بن محمد. رجوع به ابوالربیع شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن صبح. رجوع به ابونعیم شود.
[ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن ظالم. رجوع به ابوالاسود دؤلی شود.

کلمات هم‌قافیه با «عمرو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید