معنی عمران
6 بازدید
[ عَ ] (ع اِ) دو طرف هر دو آستین. و آن را به فتح میم نیز خوانند و گویا اصح باشد. (از منتهی الارب). رجوع به عَمَر شود.[ عَ ] (ع اِ) دو گوشت پاره بالای لهات آویخته. (منتهی الارب). دو گوشت پاره که بر ملازه آویخته است. (از اقرب الموارد).[ عَ ] (ع ص) کسی که زمان درازی زیست کرده باشد. (ناظم الاطباء).[ عُ ] (ع مص) لازم گرفتن شخص مال یا منزل خود را. عِمارة. عُمور. (از اقرب الموارد). رجوع به عمارة و عمور شود.[ عُ ] (ع اِمص) آبادانی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). صاحب آنندراج این کلمه را به ضم اول و فتح دوم ضبط کرده و معنی آن را آبادانیها نوشته است، سپس گوید: «فارسیان [ آنرا ] به سکون استعمال نمایند بمعنی آبادان»: نباشد جز دو یک میدان نشیب کوه و هامونش نباید بیش یک لحظه خراب خاک و عمرانش. ناصرخسرو. نیک و بد هرچه اندرین گیتی است به خرابی است یا به عمرانی است. مسعودسعد. ز مهر و کین تو چرخ و فلک دو گوهر ساخت که هر دو مایهٔ عمران شدند و اصل خراب. مسعودسعد. گنجها را در خرابی زآن نهند تا ز حرص اهل عمران وارهند.مولوی. بندگی اینجا به از سلطانی است وین خرابی بهتر از عمرانی است. اسیری لاهیجی (از آنندراج). عشق گوید خانه ویران میکنم عقل گوید شهر عمران میکنم. اسیری لاهیجی (از آنندراج). - عِلم عمران؛ در تداول ابن خلدون بمعنی علم اجتماع یا جامعه شناسی به کار رفته است. و وی آن را بعنوان دانش مستقلی قرار داده، خویش را واضع و مبتکر این علم میداند. رجوع به ترجمهٔ مقدمهٔ ابن خلدون از محمد پروین گنابادی ج ۱ حاشیهٔ ص ۴، فلسفة ابن خلدون الاجتماعیة تألیف طه حسین و دراسات عن مقدمهٔ ابن خلدون تألیف ساطع الحصری شود. - عمران شدن؛ آباد شدن : هر جای که نام تو رسد در گیتی گرچند خراب است شود یکسره عمران. مسعودسعد.[ عَ ] (اِخ) نام دو تن از تازیان، یعنی عمروبن جابر و بدربن عمرو. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) موضعی است به یمن. (منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) (أبرق...) موضعی است به دیار عرب. نام آن در شعر دوس بن ام غسان یربوعی آمده است. (از معجم البلدان).[ عَ مَ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).[ عُ ] (اِخ) موضعی است در بلاد مراد در جَوف. و یکی از ایام عرب در آن روی داده است. (از معجم البلدان).[ عُ مَ ] (اِخ) بصیغهٔ تثنیه. ابوبکر و عمر. (اقرب الموارد). ابوبکر صدیق و عمربن الخطاب، یا عمربن الخطاب و عمربن عبدالعزیز. و اولی اصح است، زیرا «سیرةالعمرین» پیش از عمربن عبدالعزیز هشتمین خلیفهٔ اموی به کار رفته است. (از منتهی الارب). رجوع به عمرین شود.[ عِ ] (اِخ) (آل...) نام سورهٔ سوم از قرآن کریم است که مدنی است و پس از سورهٔ بقره و پیش از سورهٔ نساء واقع و شامل دویست آیه است.[ عِ ] (اِخ) شعبه ای از قبیلهٔ بنی رکب، منشعب از بنی اشعر بوده است. (از تاریخ قم ۲۸۳).[ ] (اِخ) نام یکی از عشایر یمن است که در شمال حدیده سکونت دارند. (از معجم قبائل العرب ج ۲).[ ] (اِخ) نام بطنی است از ثعلبة طی، از قحطانیه. و منازل آنان در قسمتهای شرقی دیار مصر و قسمتهای غربی بلاد شام قرار داشت. (از معجم قبائل العرب ج ۲ از نهایةالارب قلقشندی).[ عِ ] (اِخ) ابن ابی عطاء واسطی، مکنی به ابوحمزه. تابعی بود. رجوع به ابوحمزهٔ واسطی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن ابی عمرو. وی از اطبای ماهر بود و در طب خدمت امیر عبدالرحمان میکرد. و او را تألیفاتی در طب است. (از عیون الانباء ج ۲ ص ۴۱).[ عِ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن عمران، مکنی به ابوالنجم. از یاران ابومسلم خراسانی در قرن دوم هجری بود. و نام او را که یعقوبی (ص ۲۸۵) چنین آورده است، در تاریخ سیستان بصورت «عماربن اسماعیل...» ذکر شده است. رجوع به عمار (ابن اسماعیل...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن تَغلِب بن وائل بن قاسطبن هِنب بن أفصی بن دُعمی بن جَدیلةبن اسدبن ربیعةبن نزاربن معدبن عدنان. جدی است جاهلی و بطن عمران بن تغلب وائلی منتسب به اوست. (از معجم قبائل العرب از نهایةالارب نویری ج ۲ ص ۳۳۳ و نهایةالارب قلقشندی). رجوع به الاعلام زرکلی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن تیم بصری عطاردی، مکنی به ابورجاء. صحابی است. رجوع به عمران عطاردی (ابن ملحان...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن حارث سلمی، مکنی به ابوالحکم. محدث است. رجوع به ابوالحکم (عمران بن...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن حُذَیفةبن الیمان. تابعی بود. از یاران مقدم مختار ثقفی در کوفه بشمار می رفت. وی در سال ۶۷ هـ .ق. به دست مصعب بن زبیر به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی از کامل ابن اثیر ج ۴ ص ۱۰۹ و تهذیب التهذیب ج ۸ ص ۱۲۵).[ عِ ] (اِخ) ابن حصین بن عبیدبن خلف بن عبدنهم بن حذیفةبن جهمةبن غاضرةبن حبشةبن کعب بن عمرو خزاعی، مکنی به ابونُجَید. از صحابیان و محدثان بود. رجوع به عمران خزاعی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن حطان بن ظبیان بن لوذان بن حرث بن سدوس سدوسی یا ذهلی، مکنی به ابوشهاب. از تابعیان بود. رجوع به عمران سدوسی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن حُلوان بن الحاف (حافی) بن قضاعة. نام بطنی است از قضاعة، از قحطانیة. (معجم قبائل العرب از نهایةالارب نویری ج ۲ ص ۲۹۵ و نهایةالارب قلقشندی و جمهرة انساب العرب ابن حزم ص ۴۲۱).[ عِ ] (اِخ) ابن خالد. از قتلهٔ حضرت حسین بن علی (ع) بود که به دست مختار ثقفی به قتل رسید. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۴۳ شود.[ عِ ] (اِخ) ابن داود قطان، مکنی به ابوالعوام. از روات حدیث است. رجوع به ابوالعوام (عمران بن...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن ربیعةبن عبس بن شحارة. بطنی است بزرگ که در یمن اقامت دارند. (معجم قبائل العرب از تاج العروس زبیدی ج ۳ ص ۲۸۷).[ عِ ] (اِخ) ابن زید، مکنی به ابویحیی. محدث بود. رجوع به ابویحیی (عمران بن...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن شاهین سلمی. حاکم امارت شاهینی در بطیحة. رجوع به عمران سلمی (ابن شاهین...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن صدقهٔ اسرائیلی. ملقب به اوحدالدین. رجوع به عمران اسرائیلی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن ضیاف بن سفیان بن أرحب، از بکیل همدان. جدی است جاهلی و یمانی. و بطن های «ضیاف» همگی بدو منتسب می گردند. (از الاعلام زرکلی از الاکلیل ج ۱۰ ص ۲۲۹).[ عِ ] (اِخ) ابن عامربن حارثة از أزد. پادشاهی است جاهلی و یمانی. وی صاحب تاج و کاهن و از تبابعهٔ یمن بود و در زمان خود اعلم مردم بشمار می رفت. او را عمری طولانی بود و پایتخت مملکتش «مأرب» بوده است و در همین شهر درگذشت. (از الاعلام زرکلی از التیجان ص ۲۶۴).[ عِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان صنعانی، مکنی به ابوالهذیل. محدث است. رجوع به ابوالهذیل (عمران بن...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف، مکنی به ابوطالب. وی عم پیغمبر (ص) و پدر حضرت علی (ع) است. لذا حضرت امیرالمؤمنین را «علی عمرانی» نیز خوانند. و برخی نام ابوطالب را «عبدمناف» گفته اند، ولی اولی مشهورتر است. رجوع به ابوطالب (ابن عبدالمطلب بن...) و منتهی الارب و آنندراج و غیاث اللغات شود.[ عِ ] (اِخ) ابن عثمان زبیدی شامی، مکنی به ابوالبَرَهسَم. صاحب قرائتی شاذ است. رجوع به ابوالبرهسم و عمران زبیدی و عمران شامی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن عطاف ازدی، مکنی به ابوعطاف. از فرماندهان و شجاعان قرن دهم هجری. رجوع به عمران ازدی (ابن عطاف...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن عمرو مُزَیقیاءبن عامر ماءالسماءبن حارثة الغِطریف بن امری ءالقیس البَطریق بن ثعلبة العَنقاءبن مازن بن عسان. جدی است جاهلی و بطن عمران بن مزیقیاء منتسب به اوست. (معجم قبائل العرب از جمهرة انساب العرب ابن حزم ص ۳۴۷ و نهایةالارب نویری ج ۲ ص ۳۱۴ و نهایة الارب قلقشندی). رجوع به الاعلام زرکلی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن عیینه، مکنی به ابوالحسن. محدث است. رجوع به ابوالحسن (عمران بن...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن فاهث بن لاوی بن یعقوب. نام پدر موسی و هارون است به روایات مسلمین. و نام او را «عمران بن یصهربن فاهث» نیز گفته اند. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۸۰). رجوع به عمرام و عمران (ابن یصهربن فاهث...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن فصیل بن عائد تمیمی، مکنی به ابوخالد. از صحابیان بود. رجوع به عمران تمیمی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن ماثان. نام پدر مریم عذراء است که پسرعم زکریای نبی علیه السلام بوده است. همسر عمران «حنة بنت قافوذ» نام داشت و آنان را دختر دیگری بود بزرگتر از مریم به نام اشیاع. و حنة در کبر سن و هنگام یأس از ولادت به قدرت الهی حامل گشت و دختری بزاد که او را «مریم» نام نهادند. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۱۳۷). رجوع به منتهی الارب و غیاث اللغات شود: سخن و لهجت یحیی و محمد نگرم عیسی و ابنة عمران به خراسان یابم. خاقانی.[ عِ ] (اِخ) ابن ملحان عطاردی، مکنی به ابورجاء. رجوع به عمران عطاردی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن موسی بن مجاشع سختیانی، مکنی به ابواسحاق. محدث بود. رجوع به عمران سختیانی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن موسی بن یحیی بن خالد برمکی. از برامکه و امیر سند. رجوع به عمران برمکی شود.[ عِ ] (اِخ) ابن نمران، مکنی به ابوسلیمان. محدث است. رجوع به ابوسلیمان (عمران بن...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن هارون صوفی، مکنی به ابوموسی. محدث است. رجوع به ابوموسی (عمران بن...) شود.[ عِ ] (اِخ) ابن یصهربن فاهث. نام پدر موسی و هارون است و او را «عمران بن فاهث بن لاوی بن یعقوب» نیز گفته اند. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۸۰). - موسی عمران؛ موسی بن عمران : چونانکه عصا هرگز از ایشان که شنیدی ثعبان نشدی جز به کف موسی عمران. ناصرخسرو. برآمد هر شب افغان از دل طور چو روز موسی عمران فروشد.خاقانی. شاید ار هر سامری گاوی کند کآب و جاه موسی عمران نماند.خاقانی. بلاغت و ید بیضای موسی عمران به کید و سحر چه ماند که ساحران سازند. سعدی. رجوع به موسی بن عمران شود.
کلمات همقافیه با «عمران»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر