معنی علی مغربی
6 بازدید
[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالمؤمن زواوی مغربی مالکی. رجوع به علی زواوی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن احمد مغربی یشرطی شاذلی. رجوع به علی یشرطی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن حسین مغربی کاتب. مکنی به ابوالحسن. از بزرگان دولت فاطمی مصر بود. وی از یاران و خواص سیف الدوله علی بن حمدان به شمار می رفت، و سعدالدوله پسر سیف الدوله او را به وزارت خود برگزید و بر اثر اختلافی که میان آنان پدید آمد در سال ۳۸۱ هـ . ق. به مصر رفت و از خواص حاکم آنجا گردید. ولی در سال ۴۰۰ هـ . ق. مورد خشم حاکم واقع شد و به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی از الاشارة الی من نال الوزارة ص ۴۷ و زبدةالحلب ج ۱ ص ۱۸۸).[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن سلیمان دمنتی بوجمعوی مغربی مالکی. مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی دمنتی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن عبدالحمید مغربی. شاعر متوفی در حدود ۸۳۰ هـ . ق. او راست: الدرة المنظومة. (از معجم المؤلفین).[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن علی بن جابر بغدادی. ملقب به تقی الدین. ادیب و شاعر بود. اصل او از مغرب است و در بغداد مسکن گزید و به سال ۶۸۴ هـ . ق. درگذشت. او را دیوان شعری است. (از معجم المؤلفین از الحوادث الجامعهٔ ابن فوطی ص ۴۴۷) (از اعلام زرکلی از فوات الوفیات ج ۲ ص ۵۴).[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مخلوف طرابلسی مغربی. مکنی به ابوالحسن و مشهور به ابن مخلوف. رجوع به علی طرابلسی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) (علی حرازم...) ابن عربی. برادهٔ مغربی فاسی تیجانی. رجوع به علی حرازم شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن عیاد تستری (شوشتری) بکری فاسی مغربی. رجوع به علی تستری شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن قاسم بن محمد تجیبی مغربی. مشهور به زقاق و مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی زقاق شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی القاسم بن ابراهیم بن علی بن محمد دادسی مغربی. رجوع به علی دادسی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالرحمان بن خطاب مغربی مصری باجی شافعی. ملقب به علاءالدین و مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی باجی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن محمدبن حسین رباطی مغربی مالکی. مشهور به ابن بری و مکنی به ابوالحسن. رجوع به ابن بری و نیز به علی (ابن محمدبن...) شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن محمدبن علی مغربی. مشهور به سقاط و مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی سقاط شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن محمد برکهٔ تطوانی مغربی. مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی تطوانی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن محمد تمیمی مغربی اشعری قسنطینی. مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی تمیمی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن محمد لخمی اشبیلی مغربی اندلسی مالکی. مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی لخمی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن موسی بن عبدالملک بن سعید عنسی اندلسی غرناطی مغربی. مکنی به ابوالحسن و مشهور به ابن سعید. رجوع به ابن سعید و به علی (ابن موسی بن...) شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) ابن میمون بن ابی بکربن علی بن میمون بن ابی بکربن یوسف بن اسماعیل بن ابی بکر هاشمی قرشی مغربی غماری فاسی. مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی هاشمی شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) (قاضی...) ابن نعمان بن محمدبن منصور مغربی مصری. مکنی به ابوالحسن. وی فقیه و شاعر و قاضی مصر بود. پدرش که مؤلف «دعائم الاسلام» است از جانب المعز لدین اللََّه خلیفهٔ فاطمی امر قضای مصر را به عهده داشت و چون در سال ۳۶۳ هـ . ق. درگذشت، فرزندش علی بن نعمان، به جانشینی او به قضاوت پرداخت و در سال ۳۶۴ هـ . ق. درگذشت و برادرش محمدبن نعمان امر قضا را به عهده گرفت و این منصب تا سال ۴۰۱ هـ . ق. در خاندان آنها باقی بود. ابوالحسن علی بن نعمان را مجموعه ای است از اشعار. (از معجم المؤلفین و الذریعه ج ۹ ص ۷۴۸ از نسمةالسحر).[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) شیبانی. مشهور به ابن ابی الرجال و مکنی به ابوالحسن. رجوع به ابن ابی الرجال، و به علی (ابن ابی الرجال...) شود.[ عَ یِ مَ رِ ] (اِخ) قصارة. رجوع به علی قصارة شود.
کلمات همقافیه با «علی مغربی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر