معنی علی حنفی
[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ملقّب به خیرالدین. وی در علم هیئت و نجوم دست داشت. او راست: نهایةالبیان فی مقادیرالزمان، در علم هیئت که در سال ۹۱۶ هـ . ق. از تألیف آن فراغت یافت. (از معجم المؤلفین بنقل از ایضاح المکنون بغدادی ج ۲ ص ۶۹۱).[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسماعیل غزنوی حنفی، ملقّب به ناصرالدین. رجوع به علی غزنوی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد زهری شروانی مدنی نقشبندی حنفی، ملقّب به اکمل الدین. رجوع به علی شروانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن ابراهیم مغنیساوی رومی حنفی (علیرضا...)، مشهور به اولیازاده. رجوع به علی رضا (ابن ابراهیم...) شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن عبدالجلیل فرغانی مرغینانی حنفی، ملقّب به برهان الدین و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی مرغینانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم بن اسماعیل مهائمی دکنی هندی حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی مهائمی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن علی بن بندار یزدی حنفی، مکنّی به ابوالقاسم. رجوع به علی یزدی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد جمالی حنفی رومی زنبیلی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی جمالی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن موسی بن علی جلاد راکبی نخلی حنفی. رجوع به علی جلاد شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن احمد کریدی حنفی، ملقّب به شکری. رجوع به علی کریدی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن اصیل بن مسعودبن محمودبن محمد حنفی برمائی، مکنّی به ابومحمد. رجوع به علی برمائی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن بلبان بن عبداللََّه فارسی مصری حنفی، ملقّب به علاءالدین و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی مصری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن بندار رازی حنفی، مکنّی به ابوالقاسم. رجوع به علی رازی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن تاج الدین سنجاری مکی حنفی. رجوع به علی سنجاری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن جاراللََّه بن محمدبن ابی الیمن بن ابی بکربن علی بن محمدبن محمدبن حسین بن احمد قرشی مخزومی حنفی، مشهور به ابن ظهیرة. رجوع به علی مخزومی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن جزار مصری حنفی، ملقّب به نورالدین و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی مصری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن حسن بن صدقهٔ مصری یمانی حنفی، مشهور به امام بیرم پاشا. رجوع به علی بیرم شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی بن نیشابوری صندیلی حنفی، مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی نیشابوری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن حسن ببای حنفی. رجوع به علی ببای شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن حسین بن سلیمان اسپارته ای رومی حنفی (علی رضا...)، مشهور به وصفی. رجوع به علی رضا (ابن حسین...) شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن حسین بن علی بیهقی حنفی، ملقّب به علاءالدین و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی بیهقی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن حسین بن محمد سغدی حنفی. رجوع به علی سغدی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن حسین مروزی حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی مروزی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن خلیل طرابلسی. رجوع به علاءالدین طرابلسی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن زکریابن مسعود حنفی. رجوع به علی (ابن زکریا...) شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن زکی بوسنوی رومی حنفی. رجوع به علی بوسنوی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن سعید رستغفنی حنفی، مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی رستغفنی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن سلطان محمد هروی قاری حنفی، مکنّی به نورالدین. رجوع به قاری و علی قاری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن سنجر بغدادی حنفی، مشهور به سماک (یا ابن سباک) و ملقّب به تاج الدین و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی بغدادی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن سودون یشبغاوی قاهری دمشقی حنفی، مکنّی به ابوالحسن. رجوع به ابن سودون و علی (ابن سودون...) شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن شعبان اقسرایی رومی حنفی. رجوع به علی اقسرایی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن شیبان بن محرزبن عمروبن عبداللََّه بن عمروبن عبدالعزیز سحیم حنفی سحیمی یمامی، مکنّی به ابویحیی. رجوع به علی سحیمی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن صادق بن محمدبن ابراهیم بن حسین بن محمد داغستانی شماخی حنفی. رجوع به علی شماخی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن طلق بن منذربن قیس بن عمربن عبداللََّه بن عمربن عبدالعزبن سحیم حنفی سحیمی یمامی. رجوع به علی سحیمی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبدالباقی بن احمد رومی حنفی، مشهور به ظریفی. رجوع به علی ظریفی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه آق کرمانی حنفی. رجوع به علی آق کرمانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبدالقادر نبیتیتی مصری حنفی. رجوع به علی نبیتیتی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حجهٔ حموی حنفی، ملقّب به تقی الدین و مکنّی به ابوبکر. رجوع به ابن حجة (ابوالمحاسن تقی الدین ابوبکربن علی بن...) و به علی (ابن عبداللََّه بن...) شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه ادرنوی رومی حنفی (علی وحید...). رجوع به علی وحید شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه انطاکی رومی حنفی. رجوع به علی انطاکی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بدلیسی حنفی، ملقّب به حسام الدین. رجوع به علی بدلیسی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بصیر حاکمی حموی حنفی. رجوع به علی بصیر شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه طوری مصری حنفی. رجوع به علی طوری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عثمان بن ابراهیم بن مصطفی بن سلیمان ماردینی حنفی ترکمانی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی ترکمانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عثمان بن سلیمان باباطاغی رومی حنفی. رجوع به علی باباطاغی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عثمان اقشهری رومی حنفی. رجوع به علی اقشهری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عثمان غزی دمشقی حنفی، ملقّب به شرف الدین. رجوع به علی غزی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد نجاری حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی نجاری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه حلبی حنفی. رجوع به علی حلبی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن عمربن علی بن حسام الدین ابوصیری حنفی شاذلی، مشهور به ابن بتنونی. رجوع به علی بتنونی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن ابی العز دمشقی حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی دمشقی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن قاسم زیتونی رومی حنفی. رجوع به علی زیتونی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن قاسم عباسی حنفی یمنی. رجوع به علی عباسی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن لالی بالی رومی حنفی، مشهور به منق و ملقب به علاءالدین. رجوع به علی منق شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکربن علی بن ابراهیم بن علی بن عدنان حسینی دمشقی حنفی، مشهور به نقیب الاشراف. رجوع به علی نقیب الاشراف شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن عبداللََّه بن نصیرالدین بن ملکان برتوانی حنفی. رجوع به علی برتوانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد حجازی سقطی حنفی، ملقّب به نورالدین. رجوع به علی حجازی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد سمنانی حلبی حنفی، مکنّی به ابوالقاسم. رجوع به علی سمنانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد عالونی حنفی. رجوع به علی عالونی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن خلاطی حنفی قادوسی، مشهور به رکابی. رجوع به علی قادوسی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن خلیل بن محمدبن محمدبن ابراهیم بن موسی حنفی، مشهور به ابن غانم مقدسی و ملقّب به نورالدین. رجوع به ابن غانم (نورالدین علی بن...) و نیز علی (ابن محمدبن...) شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالرحمان بغدادی حنفی، مشهور به آمدی و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی آمدی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالمحسن بن محمدبن سالم قلعی مکی حنفی. رجوع به علی قلعی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن عز اذرعی دمشقی حنفی، ملقّب به صدرالدین. رجوع به علی اذرعی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی جرجانی حسینی حنفی، مشهور به سیدشریف و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی جرجانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد علی زهری شروانی مدنی حنفی. رجوع به علی شروانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن مرادبن علی بخاری الاصل دمشقی حنفی نقشبندی، مشهور به مرادی. رجوع به علی مرادی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد ادرنه ای رومی حنفی، ملقّب به مدحی و مشهور به اسکیجی زاده. رجوع به علی اسکیجی زاده شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد بتارکانی طوسی حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علاءالدین طوسی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد جرجانی حنفی، مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی جرجانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد جمالی حنفی. رجوع به علی جمالی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد دمشقی شاذلی حنفی (درویش...). رجوع به علی دمشقی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد رومی حنفی، مشهور به باشماقچی زاده. رجوع به باشمقچی زاده (سیدعلی...) و باشمقجی زاده و علی (ابن محمد...) شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد سالم بن ولی الدین ترکمانی دمشقی حنفی. رجوع به علی ترکمانی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد شیرازی حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی شیرازی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد قابونی دمشقی حنفی، ملقّب به علاءالدین و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی قابونی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمد قیصری رومی حنفی، مشهور به نثاری. رجوع به علی نثاری شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن محمودبن محمدبن مسعودبن محمودبن محمدبن محمدبن محمدبن عمر شاهرودی بسطامی هروی رازی فخری بکری حنفی، مشهور به مصنفک و ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی مصنفک شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن مصطفی بن ابی اللطف طرابلسی حنفی، مشهور به ابن کرامة. رجوع به علی طرابلسی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن مصطفی بن پیرمحمد کوتاهیه ای رومی حنفی، ملقّب به جبری و مشهور به بلبل زاده. رجوع به علی بلبل زاده شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن مصطفی قیصری رومی حنفی، مشهور به فردی. رجوع به علی فردی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن منصوربن ناصر مقدسی حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی مقدسی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن موسی بن یزداد (یا یزید) قمی نیشابوری حنفی، مکنّی به ابوالحسن. رجوع به علی قمی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن ناصرالدین بن احمد طرابلسی دمشقی حنفی. رجوع به علی طرابلسی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن نوح حسینی واسطی بلگرامی هندی حنفی مشهور به غلام علی آزاد. رجوع به غلامعلی آزاد شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن یحیی آیدینی رومی حنفی. رجوع به علی آیدینی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن یحیی سمرقندی قرمانی حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی سمرقندی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن یوسف بن احمد رومی حنفی فناری، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) ابن یوسف بن رمضان موصلی حنفی، ملقّب به علاءالدین. رجوع به علی موصلی شود.[ عَ یِ حَ نَ ] (اِخ) دمشقی شاذلی حنفی، مشهور به درویش. رجوع به علی دمشقی شود.
کلمات همقافیه با «علی حنفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر