معنی علیرضا
5 بازدید
[ عَ رِ ] (اِخ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل. واقع در ۱۹ هزارگزی شمال باختری سکوهه و ۱۴ هزارگزی باختر راه شوسهٔ زاهدان به زابل. ناحیه ای است جلگه و دارای آب و هوای گرم و معتدل و ۱۶۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ هیرمند تأمین می شود و محصول آن غلات و لبنیات است. اهالی به زراعت و گله داری اشتغال دارند و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ عَ رِ ] (اِخ) ابن ابراهیم مغنیساوی رومی حنفی، مشهور به اولیازاده. فقیه و عالم فرایض بود و به سال ۱۳۰۱ هـ . ق. درگذشت. او راست: ۱ -رسالةالامتحان. ۲- رسالةالفرائض. ۳ -ملجأالمفتین فی الفتاوی، در چهار جلد. (از معجم المؤلفین بنقل از هدیةالعارفین ج ۱ ص ۷۷۷).[ عَ رِ ] (اِخ) ابن حسین بن سلیمان اسپارته ای رومی حنفی، مشهور به وصفی. وی ادیب و از کتّاب شورای دولتی بود و در سال ۱۳۱۴ هـ . ق. درگذشت. او راست: حسن التوسل فی النهار و اللیل. (از معجم المؤلفین بنقل از ایضاح المکنون ج ۱ ص ۴۰۳).[ عَ رِ ] (اِخ) ابن حسین اردکانی شیرازی، مشهور به تجلی. عالم و ادیب و شاعر و منطقی بود و بسال ۱۰۸۵ هـ . ق. درگذشت. او راست: ۱ -حاشیه بر حاشیهٔ مولی عبداللََّه، در منطق. ۲ -رساله ای در منع نماز جمعه در زمان غیبت. ۳ -سفینةالنجاة. (از معجم المؤلفین بنقل از اعیان الشیعة ج ۴۱ ص ۲۵۴. هدیةالعارفین ج ۱ ص ۷۶۰. فوائدالرضویهٔ عباس قمی ج ۱ ص ۳۰۱). رجوع به تجلی و الذریعه ج ۹ ص ۱۶۷ شود.[ عَ رِ ] (اِخ) ابن رئیس حسین رویدشتی اصفهانی. رجوع به علیرضا اصفهانی شود.[ عَ رِ ] (اِخ) ابن عبدالواحد ذوقی، متخلص به آگاه. رجوع به علیرضا آگاه شود.[ عَ رِ ] (اِخ) ابن طالب هندی پیشاوری. حکیم بود و در نظم سخن نیز دست داشت. و در حدود سال ۱۲۹۰ هـ . ق. در قید حیات بود. او راست: ۱ -رمزة المیزان، که منظومه ای است در علم منطق. ۲ - منظومه ای دربارهٔ طبیعیات. (از معجم المؤلفین بنقل از اعیان الشیعة ج ۴۱ ص ۲۷۵).[ عَ رِ ] (اِخ) ابن محمود عمری. ادیب و از اهالی موصل بود. در سال ۱۲۴۸ هـ . ق. متولد شد و در سال ۱۳۰۸ هـ . ق. در بغداد درگذشت. او را شعر و مقاماتی است. (از الاعلام زرکلی بنقل از تاریخ الموصل ج ۲ ص ۲۶۰).[ عَ رِ ] (اِخ) ابن یعقوب طرابزونی. منطقی بود. او راست: مغنی الطلاب علی ایساغوجی، که در سال ۱۲۹۹ هـ . ق. از تألیف آن فراغت یافت. (از معجم المؤلفین بنقل از فهرس المنطق مکتبهٔ بلدیه ص ۳۴).
کلمات همقافیه با «علیرضا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضا» برای سرودن شعر