معنی علک
9 بازدید
[ عَ ] (ع مص) خاییدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عِلک خاییدن. (منتهی الارب). || دندان ساییدن بر هم چندان که بانگ برآورد. گویند: علک نابیه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دندان بر هم ساییدن.[ عَ لَ ] (ع اِ) درختی است حجازی. (از اقرب الموارد). درختی است حجازی که شیر سطبر دارد، و گویند که آن را در زهر آمیزند. (منتهی الارب).[ عَ لِ ] (ع ص) خوردنیی که در خاییدن سخت باشد. || لزج. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عِ ] (ع اِ) هر صمغی را گویند که آن را توان خایید، و بهترین وی علک رومی است که مصطکی باشد. (برهان). هر صمغی که خاییده شود و سیلان نکند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). چیزی است که قابل مضغ باشد و از هم نپاشد، مانند سقز و مصطکی. (مخزن الادویه). صمغ صنوبر و ارزة و پسته و سرو و ینبوت و بطم. (منتهی الارب). ج، أعلاک، و عُلوک : صفرای مرا سود ندارد نلکا درد سر من کجا نشاند علکا. ابوالمؤید بلخی. آبم که مرا هر خسی بیابد علکم که مرا هر کسی بخاید.مسعودسعد. در میان خلایق چو علک، خاییدهٔ دهان ملامت شویم. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «علک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لک» برای سرودن شعر