معنی علوی
6 بازدید
[ عُ لْ / عِ لْ / عَ لْ ] (از ع، ص نسبی) منسوب به «علو» خلاف سفل. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ملک و فرشته. (برهان) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). || کوکب. (غیاث) (برهان). سیاره. (ناظم الاطباء). || بالا. بالاتر. (دزی از چهارمقاله حاشیهٔ ص ۱۱). بلندی و سمائی ضد سفلی، که منو نیز گویند. (ناظم الاطباء). - علوی گهر؛ آسمانی اصل. بلندقدر. اصیل. بلندپایه : بچگانْمان همه مانندهٔ شمس و قمرند... تابناکند از آنروی که علوی گهرند. منوچهری. - آباء علوی؛ نه فلک یا هفت ستاره. (غیاث). و رجوع به آباء شود: اما چون این عالم کمال یافت و اثر آباء عالم علوی در امهات عالم سفلی تأثیر کرد... (چهارمقاله ص ۱۱).[ عُ وی ی ] (ص نسبی) منسوب به «عالیهٔ» نجد (برخلاف قیاس). رجوع به «عالیة» و عالی شود. و در شعر مراربن منقذ فقعسی آمده است : إذا هب علوی الریاح وجدتنی کأنی لعلوی الریاح نسیب. (از معجم البلدان). و نیز رجوع به منتهی الارب و اقرب الموارد شود.[ عُ لْ ] (اِخ) مصطفی. وی از فضلای مصر است که در سال ۱۲۶۷ هـ . ق. متولد شد و در ۱۳۰۲ هـ . ق. در سن سی وپنج سالگی درگذشت. او راست: الثمرة الوافیة، در علم جغرافی. (از معجم المؤلفین ج ۱۲ ص ۲۶۵ از هدیة العارفین ج ۲ ص ۴۴۹ و معجم المطبوعات ص ۱۷۵۴ و فهرست الخدیویة ج ۵ ص ۳۸ و ایضاح المکنون ج ۱ ص ۳۴۷ و فهرس دارالکتب المصریة ج ۶ ص ۱۹).[ عَ لْ وا ] (اِخ) نام اسبی است. (منتهی الارب).[ عَ لَ ] (ص نسبی) منسوب به علی. رجوع به علی شود. کسی که از اولاد علی بن ابی طالب (ع) باشد. (ناظم الاطباء). مصطلح آن است که کسی را که از اولاد علی و فاطمه (ع) باشد علوی گویند. (از غیاث اللغات) (آنندراج): چون کار آل برمک بالا گرفت... مردی علوی یحیی بن عبداللََّه بن حسن مثنی بن الامام حسن المجتبی بن امیرالمؤمنین... علی بن ابی طالب (ع)... خروج کرد و گرگان و طبرستان بگرفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۱). جز فرمانبرداری روی نیست که دشمنان بسیار داریم و متهم به علویانیم. (تاریخ بیهقی ص ۴۲۲). شیادی گیسوان بافت بصورت علویان و با قافلهٔ حجاج به شهری درآمد در هیئت حاجیان. (گلستان سعدی). || مقابل عثمانی. کسانی را گویند که پس از قتل عثمان، علی را به قتل عثمان تهمت نکردند و به عایشه و معاویه نپیوستند. و پیروان این طریقت را نیز علوی گویند هرچند درک زمان علی و معاویه نکرده باشند. و میان رواة از تابعین و جز آنان را با صفت «و کان علویاً» نام میبرند، مقابل عثمانی. و ناصرخسرو قبادیانی را که علوی میگفتند ازین قبیل است، نه اینکه از ذریهٔ طاهرهٔ رسول باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ ] (اِخ) متوفی در سال ۹۹۳ هـ . ق. او را دیوانی است به ترکی. و در کتاب زبدة الاشعار، ۶۸ بیت از وی نقل شده است.[ عَ لَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مشهد اردهار بخش قمصر شهرستان کاشان واقع در ۵۸ هزارگزی شمال باختری قمصر، در سر راه فرعی کاشان به مشهد اردهار. ناحیه ایست کوهستانی و سردسیر. سکنهٔ آن ۴۰۰ تن است. آب آن از دو رشته قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و حبوبات و میوه است. این ده دارای معصومزاده و چناری کهنسال است. اهالی به زراعت و گله داری اشتغال دارند و صنایع دستی زنان قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ عَ لَ ] (اِخ) دهی است از دهستان تُرک شهرستان ملایر واقع در ۳۳ هزارگزی شمال خاوری شهر ملایر و ۲۱ هزارگزی خاور راه شوسهٔ ملایر به همدان. ناحیه ایست جلگه، و دارای آب و هوای معتدل و مالاریایی. سکنهٔ آن ۱۰۸۸ تن است. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات، انگور و صیفی است. اهالی به زراعت اشتغال دارند. صنایع دستی زنان قالی بافی است. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ عَ لَ ] (اِخ) ده مخروبه ایست از بخش سمیرم بالا از شهرستان شهرضا. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).[ ] (اِخ) ابن سیداحمدبن عبدالرحمان سقاف شافعی. رجوع به علوی سقاف شود.[ عَ لَ ] (اِخ) احمدبن ابوبکربن سمیط. از متصوفه است و او راست: منهل الورّاد من فیض الامداد بشرح ابیات القطب عبداللََّه بن علوی الحداد. (از معجم المؤلفین ج ۱ ص ۱۷۶ از فهرس التصوف ص ۴۸).[ عَ لَ ] (اِخ) احمدبن زین بن علوی بن احمد. از متصوفهٔ حضرموت. رجوع به علوی حبشی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) احمدبن زین العابدین. او راست: مناهج الاخبار فی شرح الاستبصار، که در سال ۱۰۳۹ هـ . ق. آن را به پایان رسانده است. (از معجم المؤلفین ج ۱ ص ۲۲۹ از اعیان الشیعة ج ۳۲ ص ۴۱۰).[ عَ لَ ] (اِخ) جعفربن محمدبن جعفربن حسن بن جعفربن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب. رجوع به علوی بغدادی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) حسن بن حمزةبن علی بن عبداللََّه بن محمدبن حسن بن حسین علوی طبری مرعشی. رجوع به علوی مرعشی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) حسن بن علی بن داود علوی صنعانی مؤیدی زیدی. رجوع به علوی زیدی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) حسن بن محمدبن احمدبن یحیی زیدی. رجوع به علوی یمنی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) حسن بن محمدبن یحیی بن حسن بن جعفر حسینی. رجوع به علوی بغدادی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) حسین بن محمدبن عبداللََّه مکنی به ابوعلی. رجوع به حسین حسنی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) سلیمان بن ابراهیم بن عمر علوی تعزی یمنی، مکنی به ابوالربیع، و ملقب به نفیس الدین. رجوع به علوی تعزی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) طاهربن حسین ابن طاهربن محمد. رجوع به علوی حسینی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) عباس بن سلطان عبدالرحمان علوی، مکنی به ابوالفضل. او را مجموعه ایست. وفات وی در سال ۱۲۹۶ هـ . ق. بود. (از معجم المؤلفین ج ۵ ص ۶۰).[ عَ لَ ] (اِخ) عبدالرحمان بن ابراهیم بن اسماعیل بن عبداللََّه بن عبدالرحمان بن محمدبن یوسف علوی یمانی زبیدی. رجوع به علوی زبیدی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) عبدالرحمان بن محمد یوسف بن عمربن علی بن ابی بکر علوی زبیدی یمانی حنفی، ملقب به وجیه الدین. رجوع به علوی زبیدی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) عبدالسلام بن عمر علوی حسنی. رجوع به علوی حسنی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) عبدالسلام الضریربن سلطان محمدبن عبداللََّه بن اسماعیل علوی حسنی. رجوع به علوی حسنی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) عبدالصمدبن عبداللََّه علوی دامغانی، ملقب به شمس الدین. رجوع به علوی دامغانی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) عبداللََّه بن علی بن ابی المحاسن بن سعدبن مهدی علوی محمدی. رجوع به علوی محمدی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن علی بن ابراهیم بن حسن بن عبیداللََّه بن عباس علوی. وی فقیه بود و ابتدا در بغداد میزیست، سپس به مصر رفت و در سال ۳۱۲ هـ . ق. در آنجا درگذشت. او راست: الجعفریة فی فقه اهل البیت. (از معجم المؤلفین ج ۶ ص ۲۴۰ از اعیان الشیعة ج ۳۹ ص ۲۰۷).[ عَ لَ ] (اِخ) علی بن حسن (یا حسین)، مکنی به ابوالقاسم. از منجمان و ریاضی دانان مشهور قرن چهارم هجری بود. رجوع به ابن أعلم در همین لغت نامه و نیز به ریحانة الادب ج ۵ ص ۲۵۲ و قاموس الاعلام ج ۱ ص ۶۰۳ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۶۱۲ و أخبارالعلما ص ۱۵۷ شود.[ عَ لَ ] (اِخ) علی بن عبداللََّه بن احمد علوی حنفی. ادیب مصری. رجوع به علوی حنفی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) علی بن عبداللََّه بن علی بن عمر علوی طولقی جزائری حسنی خلوتی مالکی. رجوع به علوی طولقی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) عمربن علی بن ابی بکر علوی یمنی حنفی، مکنی به ابوالخطاب. رجوع به علوی یمنی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) قاسم بن محمدبن هشام (یا هاشم) مدائنی. از علمای ریاضی قرن سوم و چهارم هجری. رجوع به قاسم بن محمدبن هشام شود.[ عَ لَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن عمربن یحیی. لغوی و نحوی. رجوع به علوی حضرمی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) محمدبن حسین بن عبیداللََّه بن حسین علوی شریف، مکنی به ابوعبداللََّه. رجوع به علوی شریف شود.[ عَ لَ ] (اِخ) محمدبن ظفربن محمدبن احمد علوی حسینی، مکنی به ابوالحسن. رجوع به علوی حسینی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) محمدبن علی بن عبدالرحمان، مکنی به ابوعبداللََّه. از فضلای قرن پنجم هجری بود. او راست: التعازی. (از معجم المؤلفین ج ۱۱ ص ۲۲ از اعلام الشیعة).[ عَ لَ ] (اِخ) محمدطیب بن محمدصالح بن محمد عبداللََّه علوی مکی. رجوع به علوی مکی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) محمدمهدی. از مورخان بود که به سال ۱۳۱۵ هـ . ق. درگذشت. او راست: تاریخ طوس، یا مشهد رضوی. (از معجم المؤلفین ج ۱۲ ص ۵۸ از فهرس دارالکتب المصریة ج ۸ ص ۶۳).[ عَ لَ ] (اِخ) میرزا حسین بن میرزا محسن. رجوع به علوی سبزواری شود.[ عَ لَ ] (اِخ) میر محمدطاهر. شاعر. رجوع به علوی کاشانی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) ناصربن رضابن محمدبن عبداللََّه علوی حسینی، مکنی به ابوابراهیم. رجوع به علوی حسینی شود.[ عَ لَ ] (اِخ) یحیی بن عبداللََّه علوی، ملقب به ناصرالدین. عالم در علوم نقلی و عقلی. وی از امرا بود و مدتی نیابت قضا را در شیراز عهده دار بود. او در قرن هشتم هجری میزیست، و در فقه کتابهای بسیاری تألیف کرد. (از معجم المؤلفین ج ۱۳ ص ۲۰۸ از شدالازار شیرازی ص ۳۲۹).[ عَ لَ ] (اِخ) یحیی بن قاسم بن عمربن علی علوی حسنی یمانی صنعانی، ملقب به عزالدین. رجوع به علوی یمانی شود.
کلمات همقافیه با «علوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر