معنی علوق
6 بازدید
[ عَ ] (ع اِ) مرگ. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (اقرب الموارد). عَلاّقة. (لسان العرب). || غول. (منتهی الارب) (از تاج المصادر) (اقرب الموارد). || بلا و سختی. (منتهی الارب). داهیة. (لسان العرب) (تاج العروس). || آنچه شتر بچرد آنرا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || درختی که شتر مادهٔ باردار بخورد آنرا. (منتهی الارب). درختی که شتران ده ماهه آبستن آن را میخورند. (از تاج العروس) (اقرب الموارد). || آنچه به مردم درآویزد. (منتهی الارب) (از لسان العرب) (تاج العروس) (اقرب الموارد). || (ص) ناقه ای که بر بچهٔ غیر مهربان شود و بوی کند و شیر ندهد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). ماده شتری که می بوید و شیر نمیدهد. (از لسان العرب) (تاج العروس). || در مثل گویند: عاملنا معاملة العلوق، در حق شخصی که بگوید و نکند. (از منتهی الارب) (لسان العرب) (اقرب الموارد). || ناقه ای که بر گشن خوی گر نگردد و هم بر بچه مهربانی نکند. (منتهی الارب). ماده شتری که با نر انس نگیرد و بر بچه مهربانی نکند. (از لسان العرب) (تاج العروس) (اقرب الموارد). || زن که بر غیر شوهر خود مهربان باشد. (منتهی الارب). زنی که شوهر خود را دوست ندارد. (از لسان العرب). فَروک. (اقرب الموارد از اساس). || زنی که جز شوهر خود، کسی را دوست نداشته باشد. || (اِ) زنی که بچهٔ غیر را شیر دهد. (از تاج العروس) (اقرب الموارد). || (اِ) شیر اندک: ما بالناقة علوق؛ أی شی ء من اللبن. (از لسان العرب) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || چهارپا و دابة. || هر چیز گرانبها و فرد، غیر از معنویات. عِلق. || آب نر. ماءالفحل. ج، عُلُق. (از لسان العرب).[ عُ ] (ع مص) دوست داشتن و خواهش نمودن. (از منتهی الارب). دوست داشتن. (از لسان العرب) (تاج العروس) (اقرب الموارد). || کشتن: علق فلان دمَ فلان؛ یعنی کشت. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شروع کردن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || باردار گردیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بسته شدن خون زن در رحم با نطفهٔ مرد در ابتدای ایام حمل. (غیاث اللغات). || چسبیدن زلوک (زالو) در دهان ستور وقت آب خوردن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خصومت کردن و درآویختن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). درآویختن. (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). یقال: علق الخصم بخصمه. (از اقرب الموارد). || درآویختن آهو در دام: علق الظبی. (از منتهی الارب). || علوق جامه از درخت؛ آویخته ماندن آن. (از لسان العرب). نیز رجوع به عِلق و عَلاقة شود. || (اِ) گرانمایه ترین مال. (منتهی الارب). || جِ عِلق. رجوع به علق شود.
کلمات همقافیه با «علوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر