معنی علو
6 بازدید
[ عَ لْ وْ ] (ع اِ) بلندترین چیز. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بهترین چیز. (منتهی الارب). رجوع به عُلْو و عِلْو شود. || جای بلند: أتیته من علوٍ؛ آمدم او را از جای بلند. (منتهی الارب). || ستم و درشتی، یقال: أخذه علواً؛ بستم و درشتی گرفت آنرا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) دهی است از دهستان دشت سر بخش مرکزی شهرستان آمل واقع در ۵ هزارگزی خاور آمل. ناحیه ایست دشت و دارای آب و هوای مرطوب و مالاریایی. سکنهٔ آن ۹۵ تن است. آب آن از رودخانهٔ هراز تأمین می شود. محصول آن برنج و صیفی و حبوبات است. شغل اهالی زراعت. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ عُ لْ وْ / عِ لْ وْ ] (ع اِ) بلندترین چیز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بهترین چیز. (منتهی الارب). رجوع به عَلْو و عِلْو شود. || بالا: علو الدار؛ بالای خانه، خلاف سفل. (منتهی الارب).[ عُ لُ وو ] (ع مص) سوار شدن بر چهارپا و امثال آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): علا الدابة. || غلبه کردن و مقهور ساختن. (از اقرب الموارد). || زدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). یقال: علا فلاناً بالسیف. || بالا رفتن و صعود کردن. (از اقرب الموارد): علا المکان، و علا به. || بلند گردیدن برای جای و جز آن. (از منتهی الارب). بلند گردیدن و مرتفع شدن. (از اقرب الموارد): علا النهار؛ بلند گردید روز. || بلندقدر گردیدن: علا فی المکارم؛ ای شرف. || بلند گردانیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بزرگ منشی نمودن: علا فی الارض. (از منتهی الارب). تکبر و تجَبُّر کردن: علا فلان فی الارض؛ تکبر و تجبر. (از اقرب الموارد). || مطلع شدن: علا بالامر؛ أی اطلع و استقل. || (اِمص) بلندی و بزرگی قدر. (منتهی الارب). || عظمت و تجبر، و از آن جمله است {/B«... نَجْعَلُهََا لِلَّذِینَ لاََ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی اَلْأَرْضِ وَ لاََ فَسََاداً...».۴-۱۳۲۸:۸۳/} (از ذیل اقرب الموارد از لسان). تکبر: علو فی الحیات و فی الممات لحق أنت احدی المعجزات. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۱). بنده به شرح بازنمود تا رای عالی زاده اللََّه علواً بر آن واقف گردد. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۴). همیشه تا نبود خاک را فروغ اثیر همیشه تا نبود ماه را علو زحل.مسعودسعد. می بیاموزد مرا وصف رسول بر علوّم می رساند زین سفول.مولوی. || بلندی : قرب بی چونست عقلت را به تو نیست از پیش و پس و سفل و علو.مولوی. - علو پیدا کردن؛ بالا رفتن. استعلا جستن. عالی شدن. - علو همت؛ بلندی همت : دوست و دشمن به علو همت و کمال سیاست آن خسرو دیندار... اعتراف آوردند. (کلیله و دمنه). حال علو همت و کمال بسطت ملک او از آن شایعتر است که در شرح آن به اشباع حاجت افتد. (کلیله و دمنه). با آنچه مالک عادل انوشیروان کسری بن قباد سعادت ذات... و علو همت حاصل است می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. (کلیله و دمنه). عرصهٔ آن ولایت از عظم شرف و علو همت خویش تنگ یافت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۲). آل میکال در علو همت و کمال منقبت چنان بوده اند که ابوالطمحان گوید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۴). تحف و مَبارّ فراوان چنانک لایق علو همت و شرف ابوّت او بود به حضرت سلطان فرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۲).
کلمات همقافیه با «علو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لو» برای سرودن شعر