معنی علم کردن
7 بازدید
[ عَ لَ کَ دَ ] (مص مرکب) برکشیدن تیغ و مانند آن. (آنندراج): زین ایمنم که تیغ جدایی علم کنی هر قطره خونم از تو جداگانه پر شده ست. نورالدین ظهوری (از آنندراج). || مشهور کردن. سرشناس کردن. از میان جمع برآوردن. بر سر زبانها افکندن. || راست کردن. افراشتن. برافراشتن. علم نمودن. - اوستا علم کردن (در لباس)؛ از سر و ته آن زدن. - دم علم کردن؛ دم برافراشتن. - قد علم کردن؛ قد برافراشتن.
کلمات همقافیه با «علم کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر