معنی علقمة
7 بازدید
[ عَ قَ مَ ] (ع مص) انداختن چیز تلخ در طعام و تلخ کردن آن. || تلخ شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِمص) تلخی. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (اِ) واحد علقم، یعنی یک دانه حنظل یا یک دانه کُنار تلخ. (ناظم الاطباء).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) شهری است در ساحل جزیرهٔ صقلیه (سیسیل). (از معجم البلدان).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) نام طایفه ایست ساکن حیره. از جمله دیرهای آنان دیر حنظلةبن عبدالمسیح بن علقمةبن مالک بن رُبّی بن نُمارةبن لَخم بوده است. (از معجم قبائل العرب).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) نهری است از فرات. و عباس بن علی بن ابی طالب بر کنار آن شهید شد. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن اسلم بن مرثدبن زیدبن اعلس بن علقمةبن ذی حدن اکبر، مشهور به مطموس. رجوع به علقمهٔ نواحه شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن أعور. رجوع به علقمهٔ سلمی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن جنادةبن عبداللََّه بن قیس. رجوع به علقمهٔ ازدی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن حاجب بن زرارةبن عدس. رجوع به علقمهٔ تمیمی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن حجر. صحابی است، و غالباً او را همان علقمةبن وائل بن حجر دانند. (از الاصابة ج ۵ قسم چهارم ص ۱۷۲).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن حکیم فراسی. رجوع به علقمهٔ فراسی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن حوشب. رجوع به علقمهٔ غفاری شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن حویرث. رجوع به علقمهٔ غفاری شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن خالدبن حرث بن ابی اسدبن رفاعةبن ثعلبةبن هوازن بن اسلم. رجوع به علقمهٔ اسلمی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن ربیعةبن اعوربن أهیب بن حذافةبن جمح. رجوع به علقمهٔ جمحی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن رِمثة. رجوع به علقمهٔ بلوی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن زید. از کسانی است که پیغمبر (ص) را درک کرده است. (از الاصابة ج ۵ قسم سوم ص ۱۱۲).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن سعدبن معاذ انصاری بن سید اوس. رجوع به علقمهٔ انصاری شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن سعیدبن عاصی بن امیة. وی در فتوحات شام شرکت داشته است. (از الاصابة ج ۴ قسم اول ص ۲۶۳).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن سفیان. رجوع به علقمهٔ ثقفی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن سمی. رجوع به علقمهٔ خولانی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن سهیل. رجوع به علقمهٔ ثقفی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن طلحةبن ابی طلحة. رجوع به علقمهٔ عبدری شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن عبدةبن ناشرةبن قیس. رجوع به علقمهٔ فحل شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن علاثةبن عوف بن أحوص بن جعفربن کلاب بن ربیعةبن عامربن صعصعة. رجوع به علقمهٔ عامری شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن فغواء (یا ابی فغواء)بن عبیدبن عمروبن مازن بن عدی بن ربیعة. رجوع به علقمهٔ خزاعی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن قیس بن عبداللََّه بن مالک بن علقمةبن سلامان، مکنی به ابوشبل کوفی. رجوع به علقمهٔ نخعی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن مالک. نام طایفه ایست ظاهراً منسوب به علقمةبن مالک از قحطانیه ساکن صَبَر، از شهرهای خَولان در صَعدة. (از معجم قبائل العرب).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن مجزّزبن أعوربن جعدةبن معاذبن عتوارةبن عمربن مدلج. رجوع به علقمهٔ مدلجی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن ناجیةبن حرث بن مصطلق. رجوع به علقمهٔ خزاعی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن نضر. وی در پیشروی اهل کوفه بود وقتی که در جنگ بر أحنف بن قیس خشم گرفتند. (از الاصابة ج ۴ قسم اول ص ۲۶۸).[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن وقاص بن محصن بن کلدةبن عبد (یا لیل)بن طریف بن عتوارةبن عامربن مالک بن لبث بن بکربن عبدمناةبن کنانة. رجوع به علقمهٔ لیثی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن هوذةبن شماس بن باباتمیمی. رجوع به علقمهٔ یربوعی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن یزید. رجوع به علقمهٔ عقبی شود.[ عَ قَ مَ ] (اِخ) ابن یزیدبن عمروبن سلمةبن منبه بن ذهل بن عطیف مرادی. رجوع به علقمهٔ عطیفی شود.
کلمات همقافیه با «علقمة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مة» برای سرودن شعر