معنی علق
7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) دشنام و ناسزا دادن. (از اقرب الموارد). || آزردن به زبان. || چریدن شتر سرهای درختان را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مکیدن انگشت. (از اقرب الموارد). || چسبیدن زالو در حلق شخص (فعل آن مجهول بکار میرود). (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِ) بهترین هر چیزی. || انبان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || خنور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || درختی که بدان پوست پیرایند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دشنام. (منتهی الارب) (آنندراج). || شکافی که از جالباسی و امثال آن در لباس پیدا میشود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) مخلاف و ناحیه ایست در یمن. (معجم البلدان).[ عَ لَ ] (ع مص) به دل دوست داشتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کشتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || خصومت کردن. || درآویختن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || آویختن. (اقرب الموارد). || باردار گردیدن. || چسبیدن زالو در دهان ستور به وقت آب خوردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || چریدن. (از اقرب الموارد). || شروع کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِمص) خصومت و دشمنی همیشگی. || عشق و محبت دائمی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || حبّ و دوستی. || (اِ) خون. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || خون بسیار سرخ. || خون سطبر و غلیظ. || خون بسته. || زالو. || هر چیز که آویخته شود. || گلی که به دست چسبد. || آنقدر از درخت و علف که روزگذار ستور باشد. || معظم و بیشتر راه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || میانهٔ راه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || چوبی که بدان چرخ چاه آویزند. || چرخ چاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ریسمان دلو. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || ریسمان به چرخ آویخته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دلو بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج). || باقی ماندهٔ روغن در دلو، که برای چرب کردن بدان مالیده اند. (از ذیل اقرب الموارد). || گوشه ای که بکرهٔ چاه را بدان آویزند. (منتهی الارب) (آنندراج). || محور جمیعا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || أصاب ثَوبَهُ علق؛ به جامهٔ او چیزی چسبید که آن را شکافت. || نظرة من ذی علق؛ نگاهی از شخص دوست دارنده و عاشق. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).[ عَ لَ ] (اِخ) (ذو...) کوهی است از بنی اسد (از اقرب الموارد) (منتهی الارب)، که در آن یومی (جنگی) بزرگ دارند. (از معجم البلدان) (منتهی الارب). و بر بالای آن تخته سنگی سیاه قرار دارد. (از معجم البلدان).[ عَ لَ ] (اِخ) نام سورهٔ ۹۶ از قرآن کریم، مکی است و دارای ۱۹ آیت.[ عِ ] (ع مص) دانستن و آگاه شدن و دریافتن. || به دل دوست داشتن. || کشتن و به قتل رساندن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خصومت کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || درآویختن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || باردار شدن. || چسبیدن زالو در دهان ستور به وقت آب خوردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || شروع کردن. || (ص، اِ) دوست دارنده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || پیرو. || گرانمایه از هر چیز. || انبان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خنور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || می. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || می کهنه. || جامهٔ نیکو. || سپر. || شمشیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، أعلاق، عُلوق.[ عُ لَ ] (ع اِ) بلا و سختی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گروه بسیار. || مرگ ها. || کارها. (منتهی الارب) (آنندراج). || جِ عُلقة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عُ لُ ] (ع اِ) مرگ ها. || کارها. || گروه بسیار. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «علق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر