معنی علاج
6 بازدید
[ عِ ] (ع مص، اِمص) درمان. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): در کتب طب آورده اند که فاضلترینِ اطباء آن است که بر علاج از جهت ثواب آخرت مواظبت نماید. (کلیله ص ۸۵۱). به رغبتی صادق... روی بعلاج بیماران آوردم. (کلیله ص ۵۹). رنج مبر در معالجت چیزی که علاج نپذیرد. (کلیله ص ۳۲۲). پتیارهٔ ظلمی بلای بخلی درمان نیازی علاج آزی.مسعودسعد. - امثال: علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد.سعدی. || تدبیر و چاره و گزیر. (ناظم الاطباء): چون نمک خود تبه شود چه علاج چاره چه غرقه را ز رود برک؟خسروی. علاجی بکن کز دلم خون نیاید.والهی. || کار و عمل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || مزاولت نمودن چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). زدن کسی را به شمشیر. || شدت دیدن از کسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) دارو. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «علاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر