معنی عقوق
8 بازدید
[ عَ ] (ع ص) اسب مادهٔ باردار، و اسب مادهٔ ناباردار، از اضداد است، یا باردار به طریق تفاؤل است. (منتهی الارب). باردار از اسبان، یا حائل و غیر باردار، و گویند آن را بر تفاؤل به اسب غیر باردار گویند چنانکه مار گزیده را سلیم نامند. (از اقرب الموارد). مادیان آبستن و ناآبستن. (دهار). ج، عُقُق، و جج، عِقاق. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (دهار). و از آن جمله است مثل «طلب الابلق العقوق» یعنی طلب کرد محال را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نوی العقوق؛ خستهٔ خرمای نرم که علف شتران است. (منتهی الارب). هسته ای است نرم که جویدن آن آسان است که پیرزنان آن را میخورند یا میجوند، و ماده شتر آن را میخورد لذا به «عقوق» اضافه شده است. و آن از کلام اهل بصره است و اعراب بادیه آن را نشناسند. (از اقرب الموارد).[ عُ ] (ع مص) باردار گردیدن شتر ماده. عقاق. و رجوع به عقاق شود. || آزردن پدر را. (از منتهی الارب). نافرمانی کردن کسی را که حق او بر تو واجب باشد. (المصادر زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی). نافرمانبرداری کردن مادر و پدر را و کسی را که حق او بر تو واجب باشد. (دهار). سرپیچی کردن از پدر و ترک شفقت و احسان بر او و سبک داشتن او را، و ضد آن «بر» و برور است، و چنین شخصی را عاق و عُقَق و عُقُق و اَعقّ گویند. و گویند اصل معنای عقوق، قطع کردن است، بنابراین اختصاص به والدین ندارد. (از اقرب الموارد). اساءه به والدین. تضییع حقوق ابوین. (یادداشت مرحوم دهخدا): جزای این عقوق و پاداش این حقوق و باذافراه این نفاق و شقاق... تقدیم افتد. (سندبادنامه ص ۷۰). از عقوق و تمرد پسر مستغاث شد و از حرکات و سکنات او تبرا نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۳). منوچهر در سر کس به پدر فرستاد و از معرض عقوق و اهمال حقوق تفادی نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۲۶). از معرض عقوق مادر برخاست و هوای نفس در طاعت او مقهور گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۸۴). لیک محبوسی برای آن حقوق اندک اندک عذر میخواه از عقوق.مولوی.
کلمات همقافیه با «عقوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر