معنی عقم
7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) خشک گردیدن پیوندها. (از منتهی الارب). خشک شدن مفاصل. و فعل آن مجهول بکار رود. (از اقرب الموارد). حدیث تعقم اصلاب المشرکین، به همین معنی است. || (اِمص) نازاینده شدن زن و قبول نکردن رحمش آب مرد را. (از منتهی الارب). نازاینده شدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). سترون شدن. عقیم شدن رحم. عُقم. عَقَم. || عقیم کردن خداوند رحم را. || سکوت کردن و خاموش شدن. (از اقرب الموارد). عَقَم. (منتهی الارب). و رجوع به عَقَم شود.[ عَ ] (ع اِ) گلیم سرخ، یا هر جامهٔ سرخ. و نوعی از رنگ و نگار. (منتهی الارب). نوعی از نگار، و گویند گلیم سرخ است و گویند هر لباس سرخ رنگ. (از اقرب الموارد). عِقم. و رجوع به عِقم شود. || حاجز میان دو چیز. (منتهی الارب). اصل معنای عقم، سد و منع و قطع است و باقی معانی آن مجازی باشد. (از اقرب الموارد). || (اِمص) نازایندگی، و شکستگی است در زهدان که به سبب آن آبستن نشود. (منتهی الارب).[ عَ قَ ] (ع مص) خاموش گردیدن. (منتهی الارب). عَقم. (اقرب الموارد). و رجوع به عَقم شود. || نازاینده شدن زن و قبول نکردن رحمش آب مرد را. (از منتهی الارب). عَقم. عُقم. و رجوع به عَقم شود. سترون شدن زن.[ عِ ] (ع اِ) نوعی از رنگ و نگار. (منتهی الارب). عَقم. و رجوع به عَقم شود.[ عُ ] (ع مص) نازاینده شدن زن و قبول نکردن آب مرد را. (از منتهی الارب). عقیم بودن رحم. (از اقرب الموارد). سترون شدن. عَقم. عَقَم. و رجوع به عَقم شود.[ عُ ] (ع اِمص) نازایندگی، و شکستگی است در زهدان که به سبب آن آبستن نشود. (منتهی الارب). سترونی. عَقم. و رجوع به عَقم شود. || (ص، اِ) جِ عَقیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عقیم شود.[ عُ قُ ] (ع ص، اِ) جِ عَقیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عقیم شود.
کلمات همقافیه با «عقم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قم» برای سرودن شعر