معنی عقل داشتن
7 بازدید
[ عَ تَ ] (مص مرکب) خردمند بودن. بهوش بودن. عاقل بودن : تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق جایی دلم برفت که حیران شود عقول. سعدی. یکی گفت هیچ این پسر عقل و هوش ندارد، بمالش به تعلیم گوش.سعدی. متحیر نه در جمال توام عقل دارم بقدر خود قدری.سعدی.
کلمات همقافیه با «عقل داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر